احتمالا دسته گلی که توی قسمت قبل یوهوا و عروسش به اب دادن یادتونه،اینم بقیه ماجرا...

شاه که هنوز هیچی نشده دلش واسه یوهوا تنگ شده ،دستور میده به هر بدبختی

شده این سه تا رو پیدا کنن و

برگردونن و گرنه پوست از سر همه میکنه

نارو و افسر سونگ هر چی توی کوه و دشت میگردن اونا رو پیدا نمیکنن و سونگ پیشنهاد میده برن مرز رو ببینن

چون به احتمال زیاد اونامیخوان از مرز فرار کنن

از طرفی یوهوا و یه سویا و ندیمشون توی راه هستن و یه شب و

نخوابیدن و مدام از ترس سربازا این گوشه و اون گوشه

قایم میشن

یوهوا که می بینه خطر خیلی نزدیکه میگه باید تا غروب صبر کنیم ،هوا که تاریک شد جیم میزنیم

خبر فرار این سه تا توی قصر می پیچه و ملکه دو سه تا فحش میده و میگه اینا حالیشون نیس  و همون بهتر که رفتن گمشدن

تسو به مامی میگه که اینا این مدت گر وگان خوبی واسه ما بودن ،ملکه ناراحت میشه و میگه یعنی ما انقدر بدبختیم که باید به جومونگ هم باج بدیم؟

یوهوا و اهل بیت همراه ،کنار مرز منتظر موندن که یه دفعه یوهوا استاد چان رو می بینه و میره ازش کمک میخواد اونم

که یه چی تو مایه های زورو هست و دلش واسه اینا میسوزه

خلاصه یوری رو مینشونن وسط گاری و یه عالمه کیسه میذارن دور و برش ،سه تا زنه رو هم به شکل کارگرا در میارن و راه میفتن سمت مرز جولبون

اونجا بازرس یه چند تا جواب و سوال الکی میکنه و میذاره رد بشن که یه دفعه جسد نارو پیدا میشه و میگه  من خودم باید

مو به مو بگردم

خلاصه شمشیر میزنه تو این کیسه و تو اون کیسه ،وقتی نوبت به گار یکه یوری توش هست میرسه ،یه سویا دلش طاقت نمیاره و میگه نکن،نارو هم اونا رو می بینه و بچه رو هم از توی گاری  میارن بیرون،قیافه یوری خیلی دیدینه ،انقدر این بچه خشکل هق هق میکنه که ادم دلش واسش کباب میشه

بالاخره زندانیهای زندان الکاتراس رو بر میگردون قصر و یونگ پو و چن از دیدن استاد چان شاخ در میارن

شاه همه رو دعوا میکنه و به چان میگه  من میدونم تو با جومانگ رابطه داری،هر چی یوهوا اصرار میکنه که من تصادفی دیدمش و ازش کمک خواستم فایده نداره ،شاه دستور میده چان رو ببرن و پدرشو در بیارن تا اعتراف کنه

یه سویا رو دوباره زندانی میکنن ،سر راه سولان می بیندش وچون د ست به تو گوشی زدنش خوبه ،محبتش رو به یه سویا ابراز میکنه و یه سیلی جانانه میخوابونه تو صورت یه سویا و میگه نمیفهمی مملکت ما رو ابه؟الانم وقت فرار کردنه؟