سودانگ---قسمت شانزدهم
واسه جانگ و دوتا دوستش طلا و ابریشم میذارن تا بچه گول بزنن.....جانگ به شاهزده فکر میکنه که نتونسته ازش محافظت کنه و تو دلش میگه من یه روزبرمیگردم اما به عنوان مردی که بتونه ازت نگهداری کنه


فرمانده که میبینه اوضاع خطریه و نیرو هم نیست ، سه تا رو جلو میندازه و واسه سربازها سخنرانی میکنه و میگه از اینا یاد بیگیرین که چه کار بزرگی کردن و با دشمن جنگیدن

اون سه تا به هم نگاه میکنن و ت ابه خودشون میان ، میبنین تیر و کمون رو گذاشتن پشتشون

اونا میگن ما نمیجنگیم و تو قول دادی که همین یه بار بجنگیم

فرمانده میگه قول یه ادم قوی به ادم ضعیف فایده نداره اگه میخوای قولی که بهت میدن ارزش داشته باشه قدرت به هم بزن

اونا روزندانی میکنن
شیلا هم که دنبال پیدا کردن روش ساخت لباس جنگیه و گیرو میاد پیش شاهزاده تا واسش گزارش بده

شاهزاده ازش میخواد زودتر اینجریان رو تموم کنه و دکتر بشه، گیرو موقع رفتن بهش حلفه میده و میگه امیدوارم چند رو زدیگه که برگشتم حلقه من تودستت باشه


گیرو در به در دنبال پیدا کردنروش ساخت لباس جنگیه که از داخل کتاب های تحقیقهای جانگ ماده های لازم رو پیدا میکنن و لباس ساخته میشه

به این ترتیب گیرو دکتر میشه!

گیرو مواد لازم رو واسه شاهزاده میفرسته و به دستیارش میگه به شاهزاده بگو ماموریت من تمومه و چندروز دیگه با دسته گل م یرسیم خدمتتتون
جانگ که دل پری از فرمانده داره م یگه من میخوام ازت تشکر کنم که باعث شدی دیدم باز بشه ، تو راست میگی بی قدرت نمیشه هیچ ک اری کرد اما بازم من واسه تو نمیجنگم

فرمانده میخواد جانگ روبکشه که همون موقع شاهزاده اجا میادتو و جانگ رو میشناسه و میبره پیش خودش

جانگ علت اومدنش رو نمیگه و فقط میگه که به دکتر موک خیانت نکرده، و به شاهزاده میگه من نمیتونم بجنگم و دست از سر کچل ما بردار

توی یکی از بازدیدها، شاهزاده دمل یکی از سربازها رو میمکه و جانگ از این اتفاق متاثر میشه

لباس به دست شاهزاده میرسه و شاهزاده هم نماینده اش رو میفرسته تا با کشور گوگوریو مذاکره کنن و با شیلا بجنگن

جانگ به شاهزاده میگه به خاطر اون کاری که کردی من تا اخر جنگ باهاتم


شاهزاده سون هوا هم که مواد اصلی لباس رو داره به گوگوریو میره تا شیلا زودتر از باک جائ با اونا توافق کنه.

جانگ که میبینه فرمانده خیلی ها رو تحت تاثیر قرار داده از دوستاش میخواد تعریف شاهزاده رو یپش سربازه ها بکنن تا طرفدارهای شاهزاده زیاد بشن

جانگ در تولید اسلحه ها کمک میکنه

دوستای جانگ همه جا خالی بندی میکنن و به این ترتیب محبوبیت شاهزاده پیش سربازها زیاد میشه

نماینده شاهزاده دست از پا دراز تر برمیگرد ه و میگه شیلا با گوگوریو به توافق رسیده ، جانگ میگه الان فقط یه را هست و اونم اینه که من برم تو لشک ردشمن ببینم چقدر اسلحه و غذا دارن


سه تایی وارد ارتش شیلا میشن و از شانس جانگ، انبار اسلحه ها رو میبینه و تمامشون رو میشماره

وقتی واسه فرمانده جنگ که همون داماد شاه شیلا هست(به عبارتی همون شوهر خواهر سونهوا) چای میبره ،
پدر کیم دوهام رو میبینه و تعجب میکنه ناگهان سه تاییشون لو میرن که فرار میکنن
جانگ به شاهزاده میکه با این همه اسلحه اونا اگه بجنگیم بدبخت میشیم
شاهزاده میگه من اگه اینطوری بر گردم قصر وضعم از اینی که هست بدتر میشه
جانگ نقشه میکشه و قرار میشه با کاه سرباز درست کنن و توی مه بذارن تاشیلایی ها فکر کنن اینا ادمن و تیرهاشون هدر بره

همینطو.ر هم میشه وتوی جنگ شاهزاده اجا برنده میشه

با افتخار برمیکردن قصر و شاهزاده اجا به شاه میگه کسی که به من خیلی کمک کردو قبلاهم واسه شما اندول رو ساخت همین جانگه

شاه میگه هر چی میخوای بگو

جانگ هم بعد از کلی تعارف و روم نمیشه و اینا میگه که من شاگرد دکتر موکم دوست دارم نزدییک اون باشم یه کاری کن تمام هان اولجا برگرده به تائهاکسا

چند تا از وزیر ها دخالت میکنن که شاهزاده اجا هم طرفداری میکنه و قرار میشه دکتر موک و اهل و عیال برگردن به تائهاکسا