نامه عشق---قسمت پنجم
دکتر ییم به خاطر فهمیدن جریان اندریا و این که اون پسر واقعی اشه مریض شد ....

دکتر جانگ میاد به زنش سر بزنه و بهش میگه از این که هنوز تو خونه من هستی جای خوشحالیه ، دو تا دکتر با هم دیکه در حال حرف زدن هستن که ووجین صحبتهاشون رو میشنوه

دکتر ییم از شوهرش میخواد اجازه بده اون با پسرش اندریا زندگی کنه! تازه ووجین میفهمه که جریان از چه قراره و از این که یه دفعه اوار واقعیت ها روی سرش خراب میسشه ، گریه اش میگیره

اندریا هم که حقیقت رو از زبون کشیش شنیده ، پشت در خونه اش گریه میکنه که اونا میبنیدش ..بعد هم مراسم دلجویی از یار هست که طبق عادت سریال های کره ای که همیشه ضلع سوم مثلث داره زاغ سیاه دو ضلع دیگه رو چوب میزنه ، اونا رو با هم میبینه



توی خونه اونا از اندریا میخواد دلیل گریه هاش رو بگه

اندریا هم میگه بچه که بودم یه قصه واسم گفته بودن که اگه کسی ناراحت باشه
یه روز از اسمون یه طناب واسه نجاتش میرسه، دایی ام اومد منو نجات د اد از همون رو
ز من تصمیم گرفتم مثل اون کشیش بشم
اما الان دیگه نمیخوام کشیش بشم
و بعد هم میخواد اونا رو ببوسه که اونا گریه میکنه و بهش میگه داری منو میترسونی


اندریا بلند میشه و ازش عذر میخواد ......و حرف های کشیش رو واسه اون میگه

کشیش واسه اندریا تعریف کرده که سه تا دوست توی دانشگاه بودن که یکیشون مادرت بود و یکی هم پدرت....دوست سوم هم دوست اون دو تای دیگه بود اما از بخت بد دو تا پسره مادرت رو میخواستن و مادرت با یکیشون ازدواج کرد....

یه مدت بعد پدرت به جرم کمک کردن و معالجه شورشی ها تحت تعقیب بود..و توی یه حادثه تصادف کشته شد..بعد از اون مادرت تو رو به عمه ات داد و گردنبندش رو که از اون یکی خودش داشت و یکی پدرت به تو داد....

و بعد هم با دوست سوم ازدواج کرد گرچه اون هم از ازدواجش یه پسر به اسم ووجین داشت....

اندریا از اونا میخواد این جریانو واسه کسی تعریف نکنه
اندریا و وجین که تظاهر به ندانستن میکنن و هر کدوم فکر میکنن اون طرف مقابل نمیدونه و در عین حال هم یه کم از همدیگه دلخورن ، بازم با همدیگه بازی میکنن و میرن حمام عمومی!

توی مراسم مشت و مال د هی اندریا از ووجین میخواد که با هم دوست باقی بمونن.

توی این فاصله هم دکتر ییم میره خونه اندریا و اونجا با اونا هم صحبت میشه و از زیر زبونش میکشه که اندریا چطور پسریه

اونا هم تا میتونه ازش تعریف میکنه و میگه من خصلت بد درش ندیدم اما مراقبه که مثل خشایار دهنش قرص قرص باشه

دکتر ییم که میبینه از اونا چیزی بهش نمی ماسه و بروز نمیده پا میشه زحمت
رو کم کنه که دم در دو تا پسر گل گلابش رو میبینه
اندریا اصلا اهمیت نمیده و حتی جواب احوالپرسی دکتر رو نمیده ،ووجین هم که
میبینه اوضاع خطریه میگه من باید مامی رو ببرم خونه ...
توی حیاط ، اونا به اندریا میگه این چه حرکتی بود کردی؟ اون مادرته

و اندریا میگه مادرمن خیلی وقته که مرده
توی راه برگشت ، ووجین که حس حسادتش گل کرده میگه مامی من از کی تا حالا تو رو مامان صدا نکردم؟ خیلی وقته بهت میگم مادر اما دیگه میخوام بهت بگم مامی

، بیا یه چندروز با یوری(خواهرش) بریم بادکنک هوا کنیم اما دکتر مخالفت
میکنه
دکتر ییم وقتی که فکر میکنه ووجین خوابه و در واقع بیداره و چشماش رو بسته باهاش درد دل میکنه و ووجین هم همه رو میشنوه

اندریا هم که نمیتونه بیکار بشینه و باید مرتب اونا رو زجر بده باهاش میره به کلیسا تا پدر که همون دایی اش هست رو ببینه و از کشیش میخواد اونو بفرسته به ایتالیا تا بتونه درس های مربوط به کشیش ها رو اونجا بخونه و همون جا هم درس های پزشکی اش رو ادامه بده

اونا هم که داره حرفهاشون رو گوش میده سینی از دستش میفته و اندریا و کشیش
متوجه اومدنش میشن
اونا قهر میکنه و اندریا هم دنبالش
اونا بهش میگه یعنی من انقدر واست ارزش ندارم که به خاطر من بمونی؟ و بعد هم گردنبندصلیبش رو بهش میده و میگه اینی که دست من بوده مال پدرته بیا بگیر


اونا که نمیتونه طاقت بیاره اندریا از اونجا بره از مادرش میخواد منصرفش کنه

دکتر ییم میاد دانشکاه که باهاش صحبت کنه ، ووجین هم وفتی میفهمه که مادرش اومده اونجا حس حسادتش گل میکنه اما اونا نمیذاره ووجین توی این کار دخالت کنه ....

ووجین که خیلی ناراحته به اونا میگه من میدونم تو این کارو واسه اندریا کردی اما من میتونم یه ذره امید داشته باشم که تو منو دوست داری؟

و اونا جواب منفی میده

اندریا هم که به این راحتی ها با مادرش کنار نمیاد و مادره مجبور میشه سیر تا پیاز رو واسش بگه و یه عالمه قسم و ایه و اینا تا اینکه اندریا رضایت میده و اغوش مادر باز میشه!


شب توی خونه ، اندریا به اونا میگه که فعلا واسه رفتن به ایتالیا دارم فکر میکنم و اونا هم خوشحال میشه ولی بروز نمیده و میگه بالاخره یکی پیدا شد که به حرفش گوش بدی!

دکتر که برمیگرده خونه ووجین رو میبینه که حسابی داغونه و مادرش و دختر
مورد علاقه اش رو یه دزد با همدیگه دزدیده!
از مادرش میپرسه اندریا هم بهت میگه مامان؟!
از این جا به بعد هست که حسادت ووجین به اندریا اونو مجبور به کارهای عجیب میکنه که تاثیرشون روی زندگی اونا و اندریا خیلی زیاده
