سودانگ---قسمت هجدهم
شاهزاده که رفتن جانگ رو با چشمهای خودش دید، نمیذاره سربازها اونا رو تعقیب کنن ....اما وقتی دستیار گیرو میرسه هر طوری هست سربازهارو میفرسته دنبال جانگ....جانگ هم گیرو رو کول کرده و مثل یوزپلنگ میدوه...

تائهاکسایی ها سوار کشتی میشن و منتظر میمونن تا جانگ و گیرو بیان...خلاصه جانگ بدو سربازها بدو تا ا ینکه نزدیک قایق دکتر میاد گیرو رو از کول جانگ برمیداره و خودش کول میکنه و میدون طرف قایق

همه سوار میشن و یکی از سربازها به بقیه میگه که اگه دارین برمیگردین از صدقه سری جانگه

شاهزاده هم دیر میرسه و فقط رفتنشون رو میبینه


دکتر به حضور حضر ت همایونی مشرف میشه و شاه هم برای اینکه دهن همه رو ببنده میگه از این به بعد اگه ببینم کسی درباره جریان 10سال پیش حرف بزنه گوشش میبرم میذارم کف دستش

این وسط ماتم زده اصلی فرمانده سان هست که میگه هی....خودم کردم که لعنت برخودم باد با حرف خودم اوردمش اینجا و بعد هم به نوچه اش سفارش میکنه که پدر اینا رو دربیار من کیف کنم تو همه جای تائهاکسا جاسوس بذار

گیرو که در بستر بیماری خفته، بیهوشه ودکتر معاینه اش میکنه، جانگ نگران حالشه که دکتر میگه نگران نباش اینجا تائهاکسا ست و ما بهترین دکترها رو داریم خوبش میکنیم

دکتر موک راسو میره یه سری به محل کار قدیمی اش بزنه که یه خانمه میاد میگه کی اومده تو اتاق من فضولی؟ و دکتر بهش میگه تو همون دختر نی نی نیستی که من بهت درس میدادم؟

این دختره شاهزاده وویونگ ، دختر برادر شاه و خواهر ناتنی فرمانده سان هست

و قبلا شاگرد دکتر موک بوده و الان رییس تائهاکسا ست.فرمانده سان اونو
رییس کرده تا اوضاع تائهاکسا تحت کنترلش
باشه
برو بچ به همه جای تائهاکسا سرک میکشن و این ور فضولی ، اون ور فضولی و تمام مقام های تائهاکسا رو واسه جانک توضیح میدن


شب به افتخار ورود پر برکتشون واسشون جشن میگیرن و طبق معمول د کتر میره منبر...

مک هم که یادش به پسرش بومسانگ افتاده که جانگ به کشتنش داد، به یادش گریه میکنه و جانگ میگه من به جای اون ادم بزرگی میشم و جای پسرت رو برات پر میکنم

جانگ برای دیدن گیروی بیهوش میاد و دکتر هم که فرصت رو مناسب مبینیه میگه
این دختره چی شد؟
جانگ جواب نمیده

بابای گیرو میره پیش شاهزاده و با زبون بی زبونی میگه اگه پسر من اونجا بمیره مقصر تویی و این حرفها ه شاه سر میرسه و به شاهزاده میگه راسته که تو جلوی سربازها رو گرفتی؟ بابای گیرو میگه نه چان خودم شاهزاده رفته بود اونجا گیرو رو ببینه

شاه دستور میده دو تا ندیمه ومحافظ شاهزاده رو اونقدر شکنجه بدن و بپیچوننشو ن تا اعتراف کنن!اونا هم حرف نمیزنن

خواهر سونهوا که داره از شادی میمیره، شوهرش م یگه من این جریان رو از یکی از افراد دوهام شنیدم و به شاه گفتم تو هم از این فرصت استفاده کن ت دست خواهرت رو از قدرت کوتاه کنی

شاهزاده وقتی میبینه ندیمه هاش نیستن میره دنبالشون و اونا رو تو اتاق میبینه دستتور میده ازادشون کنن که شاه سرمیرسه و میگه انقدر اینا رو پیچونده کنین تا حرف بزنن..

شاهزاده دلش میسوزه و اعتراف میکنه که من یه نفر ا ز هان اولجا رو دوستدارم و برای اینکه سربازها نکشنش جلوشون رو گرفتم...

باباش میگه والا تو شعور نداری وگرنه ما ده سال دنبال این کتابه هستیم و اون پسره بدبخت هم جاسوسی میکنه

میخواد بکشدش که ملکه نمیذاره ...شاه دستور میده شاهزاده زندانی بشه و در
اتاقش هم تخته بشه!!!!
گیرو بالاخره به هوش میاد و وقتی جانگ بهش میگه توی تائهاکسا هستی دیوانه میشه

عجب شانسی داره این بدبخت....
جانگ در حال درست کردن دارو واسه گیرو هستش که دختره میگه این ادم های اینجا عجیب غربین

توی جلسه تائهاکسایی ها به موجین و دکتر بی احترامی میشه و حتی به اونا نگفتن که جلسه برگزار میشه ...

رفتار بقیه با بومرو و باباش هم خوب نیست و خلاصه همه ناراضی میشن
اونجین هم میبینه که همکارش از مدل گوشواری که اونساخته کپی زده و ترفیع گرفته....

همه کفری میشن و دلشون میخواد کاش برنگشته بودن!
شاهزاده ویونگ که از اینکه کتاب سیجی دست دکتر بوده ناراحته م یگه اگه میخوای بشی ریییس تائهاکسا بشون ولی من و دو تا دکتر دیگه رای منفی میدیم!

همه یه جا جمع میسشن و از اینکه دکتر رییس نمیشه شکایت میکنن

خبر به گوش شاهزاده میرسه ،دکتر موک که چاره ای نداره توی یه قسمت مشعول به کار میشه که شاهزاده ناراحت میشه و میگه من تو رو رییس میکنم

دکتر میگه فایده نداره باید سه تا دکتر رای مثبت بدن!
اونجین هم به جانگ میگه من کشف کردم که اینجا یه عده چیز اختراع میکنن و اونایی که زورشون میچربه کپی میکنن و ترفیع میگیرن وقتی جانگ تحقیق میکنه میبنه همینه و الکی الکی دکتر میشن

دستیار گیرو واسش نامه میده تا بتتونه ببیندش

گیرو از جانگ واسه نجات جونش تشکر میکنه و وقتی میپرسه که اون زن رو فراموش کردی جانگ جواب نمیده

شاهزاده جانگ رو مسئول امور خارجی میکنه تا اینطوری یه مقدار قدرتشون بیشتر بشه

همه ظاهرا به جانگ تبریک میگن اما کسی چشم دیدنش رو نداره
جانگ به دکتر قول میده ا وضاع رو درست کنه
