نامه عشق---قسمت هشتم
اونا غمگین و افسرده و ناراحت و دپرس و پریشون و دل نگرون و بدبخت تنها نشسته که صدای شعر خوندن ووجین اونو میکشه بیرون توی حیاط کلیسا و با هم اختلاط میکنن

ووجین اعتراف میکنه که بیشتر از این نمیتونه به اونا بی محلی کنه و ازش میخواد اونو دوست داشته باشه

اونا هم به عشق نصفه و نیمه اش به ووجین اعتراف میکنه و ووجین که از این اعتراف یه دفعه ای ذوق زده میشه اونا رو بغل میکنه....


خلاصه زندگی شیرین میشه انقدر که قندک میزنه و این دو تا خوش و خرم این ور برو ، اون ور برو، دشت کوه ، صحرا ، اسانسور همه جا با همن و عشقولانگی در حد شدید


ووجین انقدر از بودن با اونا خوشحاله وکبکش خروس میخونه که تو خونه با خواهرش ، یوری می ایسته به رقص و وقتی مادرش میاد ، ازش میخواد یه روز با اون و اونا برن شام بخورن


مادره میره دنبال باباشون تا اگه بتونه بیاردش خونه،جالبه که دکتر جانگ دره فیلم بچه های اسمان رو مبینه با همون زبون فارسی...

دکتر جانگ میگه به خاطر الکلی بودنم پا نمیذارم بیمارستان

ووجین هم که واسه خودش خوشه و به کسی کار نداره واسه اونا لباس میگیره و یه گردنبند هم بهش میده، اونا هم که ظاهرا دیگه به اندریا کاری نداره، گردنبند اندریا رو باز میکنه و ووجین گردنبند جدید رو گردنش میندازه...

اما از اونجایی که شادی ادم ها خیلی طول نمیکشه سر و کله اندریا مثل جن پیدا میشه و اونا از دیدن اون تو کلیسا شوکه میشه.

اندریا به اونا میگه که اخرین خبری که از تو و وجین شنیدم این بود که نامزد شدین(ووجین این خبر رو داده تا دل اندریا رو بسوزونه)الان اوضاع چطوره ؟ اونا میگه خوبه و از این که ایندوتا تو این مدت با هم در رابطه بودن تعجب میکنه

صبح روز بعد ، همون پسره که با اسکیت توی دانشگاه به یوری زد از ش میخواد توی کنسرت گروه خشی فری ها شرکت کنه



اندریا در سئول خواهر استر رو میبینه که گویا هم چین هم از این مادمازل بدش نمیاد و با هم برمیگردن به کلیسا...

اونا که از روزی که اندریا برگشته حالش خوش نیست ، دعوت ووجین رو واسه غذا خوردن رد میکنه و میگه بعدا باید یه چیزی بهت بگم....وجین که از اومدن اندریا خبر نداره کلی ناز و منتش رومیکشه و میفرستدش خونه...

اونا توی مسیر برگشت ا ندریا اونو میبینه و میخواد باهاش حرف بزنه که مادمازل استر میاد و مزاحم میشه

استر و اندریا واسه بچه ها شعبده بازی میکنن
استر از اونا میخواد یه چیز باارزش بهش بده تا واسش غیب کنه ، اونا هم گردنبند ووجین رو بهش میده ، استر اونو غیب میکنه و در عوضش گردنبند صلیب اندریا رو نشون میده که کادوی اندریا به استر هست

استر گردنبند صلیب رواز اونا میگیره و میگه بدش من این واسه من خیلی خاطره داره....اه از نهاد اونا بالا میاد

اونا هم از ناراحتی به ووجین زنگ میزنه

اونا توی پله های کلیسا با اندریا تنها میشینن و اندریا یاد گذشته ها میکنه و با اونا درد دل رو شروع میکنه

اونا بهش میگه واست متاسفم که نتونستی مراسمت رو به خاطر اون زنه تموم کنی

اندریا میگه همه به من میگن دلم یه مشکلی داره که نمیتونم احساس بفیه رو
درک کنم....
یه د فعه هم دنگش میگیره و به اونا میگه تو چرا جواب نامه منو ندادی؟

اونا متعجب و حیرون و اشفته و پریشون و درمونده میگه کدوم نامه؟

همون موقع سرو کله فتنه اصلی ، ووجین پیدا میشه و اندریا و ووجین هم دیگر رو میبینن

ووجین میدونه که هر چی رشته تا الان ، از این لحظه به بعد پنبه است..

