سودانگ---قسمت بیستم(20)
هان اولجا موفق میشه با کمک چند تا از اعضای تاهاکسا کاغذی بسازند که حتی از کاعذ ها ی سو هم بهتره ، شاهزاده اونا رو حسابی تشویق میکنه

اسم کسایی که در تهیه کاغذ کمک کردند در کتاب سیجی ثبت میشه و همه با جانک خوب میشن

شاهزاده اعضای تاهاکسا رو سرزنش میکنه و میگه یه ساله بهتون میگم کاغذ بسازین نتونستین اینا دو روزه اومدن اینجا ساختنش....

همون موقع هم چند تا از رییس های قسمت های مختلف تاهاکسا میان و به شاهزاده اعتراف میکنن الکی الکلی رییس شدن و اون رو ز بعد از امتحان واسه حالگیری جانگ دروغ گفتن.

شاهزاده هم به دکتر ویونک بیا ....تحویل بگیر

دکتر که چاره ای نداره میگه من کسایی که االکی رییس شدن رو برمیدارم و
خودم هم استعفا میدم دوباره واسه ریاست رای بگیرین
گیرو به جانگ واسه این پشتکارش تبریک میگه و د کتر موک هم سر میرسه و به سودانگ میگه من ازشاهزاده شنیدم که قدرت میخوای ... میخواستم تو اینطوری درس بگیری که بزرگترین قدرت همین قدرت مردمه..

دکتر وویونگ هم به فر مانده سان توضیح میده اگر استعفا نمیدادد خودشون مینداختنش بیرون! و به داداشش میگه فکر یه نقشه جدید باش تا حال این شاهزاده رو بگیریم

گیرو هم اصرار داره بره شیلا ، اما چون از پدرش خبری نشده نوکره بهش میگه صبر کن بببینیم بابات چی میگه

با توطئه ای که خواهر سونهوا میکنه دوهام هم اسیر میشه و سربازهاش رو دستگیر میکنن و خودش رو هم به حضور شاه راه نمیدن

دوهام که میبینه اوضاع خرابه به فکر چاره میفته

اونو به جلسه احضار میکنن و میگن چون کیم دوهام هنوز برنگشته شیلا پس خیانتکاره!

شاه به ملاقات سونهوا میره و میگه بچه ببین چه شری درست کردی؟ سونهوا میگه
منو تبعید کنین
شاه میگه تو نمیفهمی من چقدر تو رو دوست دارم؟
هوارانگ ها در حمایت از کیم دوهام اعتراض میکنن و میگن چون کیم دوهام به خاطر شیلا و پرنسس جاسوسی کرده و پرنسس عاشق یه دشمنه باید مجازات بشه

گیرو بیچاره هم بی خبر داره از روی کتاب سی جی کپ میزنه تا هر چی زودتر بر گرده شیلا

این وسط اون جین هم دچار سو تفاهم میشه و فکر میکنه چانگ اونو دوست داره و مرتب رنگ به رنگ میشه

شاه از اینکه کروه شاهزاده تونستن کاغذ رو اختراع کنن شاد میشه و دکتر موک هم که میبینه فرصت مناسبه از محافظ وانگو د رباره شوهر یون گامو میپرسه که اونم براش توضیح میده همون موقه که با یون گامو رفته کشته شده


اون دوست جلب جانگ که اسمش رییس بود و بچگیشون هم به جانگ اذیت میکرد یکی دیگه از دوستاش رو میبره خونه فرمانده و م یگه این سودانگه! وقتی فرمانده میگه کو گردنبدت ؟ طرف جا میمونه و لو میرن و با پس گردنی میندازنشون بیرون

دکتر موک که خیلی دلش میخواد یه اب و هوایی عوض کنه از دکتر ویونگ اجازه میگیره و فرار میشه همه برن مرخصی...

روز بعد همه اسباب پیچیده و بقچه جمع کرده میرن سفر...
جانگ به سمت خونه مادرش و گیرو هم به سمت شیلا
قبل از رفتن دستیارش بهش میگه اوضاع بابات خرابه و شاهزاده هم همینطور

بابات خواسته تو برنگردی تا خودش بهت خبر بده اما گیرو که خیلی خوشبینه
میگه من باید برم ببینم چه خبره
دوهام یه جسد رو جور میکنه و میگه این گیرو هست که به خاطر شاهزاده سونهوا
خودش رو قربانی کرده و توی باک جا کشته شده و صورتش هم از شدت جراحت قابل شناساییی
نیست
هوارانگها انقدر عصبانی میشن که روم به دیوار همشون رم میکنن و اعتراض
کنون میرن قصر
خواهر شاهزاده هم مرتب واسه کیم دوهام و خواهرش نقشه میکشه

هوارانگ ها یه نامه تند واسه شاه مینویسن که به خاطر کشته شدن هوارانگ کیم دوهام، شاهزاده باید خودکشی کنه تا اینطوری گناهش پاک بشه!

شاه میگه حرف نزنین که کیم دوهام صحیح و سالم تو باک جا نشسته و به مملکت
ما خیانت کرده ، اون جسدم کار باباشه
برگردین باک جائ
جانگ خانه قدیمیشون رو میبینه و یاد مادرش میکنه...

تا اینکه رییس دوباره پیداش میشه و تا جانک رو میبینه با کلک میبردش قبر مادرش رو بهش نشون بده و اون یکی میره سرباز بیاره

الکی یه قبر به جانگ نشون میده و خودش هم یه ننه من غریبم بازی در میاره که نگو. و نپرس

جانگ میزنه تو سرش ومیگه این قبر وقتی من اینجا بودم هم بود، ادم شو
جانگ دوست قدیمی اش رو میبنه و دوستش میگه من خودم رو جای تو چا زدم و یه نفر هست دنبالت میکرده

حتما پدرته! وقتی درباره گردنبند پرسید نتونستم جوابش رو بدم
همینطور که سودانگ داره فکر میکنه بازم اون دوتا میان میزنن تو سرش و میکننش تو گونی و میبرنش که بازم دوستای جانگ به دادش میرسن

چون فکر میکننن اون کسی که دنبال جانگ میگرده ممکنه پدرش باشه سه تایی میرن در خونه طرف که همون فرمانده سان هست..جانگ تازه میفهمه که این یارو فرمانده است که دنبالش میگرده و نمیره تو اما دوستش که وضع مالی بدی داشته ، میگه بذار من برم تو بلکه پولی چیزی گیرمون بیاد


جانگ و دوستش هم میرن از بالای دیوار نگاه میکنن

فرمانده از دوستش میپرسه کی هستی و ننته ات کیه بابات کیه

تا اینکه وقتی به طرف میگه گردنبد رو نشون بده ، و اونم میگه گمش کردم
میکشدش
جانگ ناباورانه نگاه میکنه و یه دفعه یکی از سفال ها میفته و ....
