سودانگ---قسمت بیست و یکم(21)
دیدید که فرمانده سان دوست جانگ رو کشت و اونا دو تا هم نفس نفس زنون در رفتن....

جانگ از دوستش میخواد به یه جای دور فرار کنه تا دست فرمانده بهش نرسه

فرمانده هم که خیالش فعلا از بابت پسر چهارم راحته یه نفس راحت میکشه

جانگ شبانه میره جسد دوستش رو خاک میکنه و هر چی فکر میکنه که چرا فرمانده سانمیخواد اونو بکشه نمیفهمه، از این به بعد نمیدونه دیگه به کی ها میتونه اطمینان کنه و از کی میتونه بپرسه که باباش کیه

گیرو هم بعد از رد شدن از مرز ، توی شهر یه قبر میبینه که به اسم اونه و حسابی تعجب میکنه ،دستیارش بهش میگه جریان چیه و چرا مجبور شدن واسش یه قبر درست کنن و وانمود کنن که اون مرده

گیرو هر طوری هست وارد خونشون میشه و اونجا تازه میفهمه که چه بلایی سر
بابا و ننه اش اومده و شاه به اونا پشت کرده
تصمیم میگیره یه نامه واسه شاه بنویسه

خواهر پرنس سونهوا و شوهرش که مرتب نقشه میکشن ، از نگهبان میخون که به محض اینکه دید گیرو وارد شهر شده بکشنش

گیرو یه نامه واسه شاه مینویسه و شاه نامه رو میخونه، همین که شاه میخواد جواب بده دامادش پیش دستی میکنه و هر چی وزیر مزیره میاره تو که ما ال میکنیم ، بل میکنیم ، اوضاع رو بدتر نکن

شاه هم که چاره ای نداره میگه هر چی ارد دارین بدین

اونا میگن گیرو رو بده به ما و شاهزاده سونهوا هم باید از سیاست بره کنار
شاه نا چار هست که قبول کنه
گیرو منتظر نامه شاه هست که میبینه هر چی سربازه مثل مورو ملخ ریختن دورش و اونم یه چند تا رو لت و پا ر میکنه و بعد هم در میره

شاه سونهوا رو احظار میکنه و خبر اینکه دیگه حقوق یه شاهزاده رو نداره و باید از قصر بره رو بهش میگه ، اینجا ست که خواهرش یه چند تا گلوله اشک تمساح میریزه ..

سونهوا از بین کارکنان قصر که گریه میکنن رد میشه
فردای اون روز ، گیرو میبینه که مادر و پدر ش رو واسه اسیری میبرن، دستیارش به زحمت جلوش رو میگیره ت سه کاری نکنه



گیرو یه چند نفر رو جمع میکنه تااونا رونجات بدن
اما پدر و مادرش تیر میخورن و اونا مجبور به فرار میشن، گیرو با دری وری گفتن به شاه از اونجا در میره که پدرش رو کشت و وقت خودش رو تلف کرد و شاهزاده سونهوا رو هم بدبخت کرد

سونهوا قصر رو ترک میکنه و به معبد میره

اون ورمرز، توی تائهاکسا اون جین یه دل نه صد دل عاشق جانگ شده و حسابی خانم شده بلکه کاری نکنه که دل جانگ رو بزنه ، و به جانگ میگه هر وقت احساس ناراحتی کردی به من تکیه کن که همون موقع بومرو سر میرسه و حرف اون جین نا تموم میمونه


شاهزاده از جانگ میخواد که دائسول اون بشه اما جانگ میگه من میخوام به دکتر که قراره رییس بشه کمک کنم

فرمانده بعد از یه جلسه ، جانگ رو توی طول راه میبینه و میگه بچه چشمات و باز کن ببین میشه با سوسول بازی به مملکت حکومت کرد؟ اگه خواستی بیا واسه من کار کن

جانگ هم حرفی نمیزنه، اما وقتی دکتر رو میبنه جرات نمیکنه حرف دلشو به اون بگه ....و سردر بیاره که پشت نقاب این فرمانده سان کی هست

فرمانده سان و خواهرش هم واسه کوبوندن دکتر موک وشاهزاده اجا دست به یکی
میکنن
گیرو میره دنبال شاهزاده سونهوا ، بلکه پیداش کنه و دوتایی حقشون رو بگیرن ، اما میبینه سونهوا از معبد زده به چاک

شصتش خبردار میشه که این دختره رفته دنبال جانگ ،به باک جائ!
دکتر موک هم که فعلا انبارداری میکنه توی حسابرسی ها میفهمه یه نفر جنس های تائهاکسا رو میدزده

، روز رای گیری برای رییس جدید تاهاکسا مشخص میشه، قرار میشه تا اون رو ز گیرو هم خودشو برسونه تا به عنوان یکی از دکترهای دیگه در رای گیری نظربده

گیرو به باک جا برمیگرده ، دوست جانگ که توی جنگ سابق با هم رفتن مشعل رو روشن کردن به ملاقاتش میاد و میگه اونی که بهش میگفتیم رییس یه مدت با من همخونه بود و امروز تمام پولهامو برداشته ورفته، جانگ یه خورده پول بهش میده، گیرو هم مرتب مراقب جانگه که اگه شاهزاده اومد دیدنش ، متوجه بشه

جانگ که شب با همون دوستش قرار داره از تاهاکسا میره بیرون
گیرو هم میره دنبالش تا اینکه میبینه جانگ توی یه مسافرخونه با دوستش قرارداره

برمیگرده که توی راه شاهزاده رو میبنه
شاهزاده تو ی همون حیا ط مسافرخونه منتظر اتاقه که صدای جانگ رو میشنوه

جانگ هم صدای اونو توی حیاط میشنوه تا میان همدیگر رو ببینن ، گیرونامرد
از راه میرسه و دست شاهزاده رو کشون کشون
میگیره و میبره
جانگ هر چی نگاه میکنه شاهزاده رو نمبینه

گیرو بهش میگه به خاطر تو من موقعیتم و پدر و مادرم و هر چی که داشتیم از دست دادم، اگه الان بیای با هم فرار کنیم همه چی رو فراموش میکنم و به جانگ هم کاری ندارم


سونهوا میگه بذار فکر کنم

سونهوا روز قرار حاظر نمیشه و گیرو مییفهمه که جواب شاهزاده نه هست
خلاصه میره تاهاکسا تا توی رای گیری شرکت کنه
قبل از این که بره تو به جانگ میگه هر وقت صدات کرد م بیا تو

اون بدبخت هم که خبر نداره میگه باشه
گیرو میره وسط مجلس و همه رای موافق میدن گیرو به جانگ میگه بیا تو و اون
موقع در عین ناباوری دکتر و جانگ میگه من مخالفم دکتر بشه رییس
چون ما توی هان اول جا که بودیم ، دکتر گذاشت جانگ با یه زن شیلایی فرار
کنه
همون موقع کارشناس موجین و دکتر میان تو و کارشناس موجین میگه واسه گیرو
سوتفاهم شده
اون زن اصلش ما ل باکجا بوده که موقع جنگ رفته بود به شیلا ، و جانگ
میخواست اونو به باک جا برگردونه
دکتر ویونگ از جانگ و دکتر موک
میپرسه که گیرو راست میگه یا نه
هیچ کدوم جواب نمیدن
جانگ فقط بهت زده به گیرو نگاه میکنه که دلیل این خیانت بزرگ دوستش به اون و دکتر چی میتون باشه
