اندریا انقدر اشفته هست که هیچ کس نمیتونه بهش کمک کنه به موهاش نگاه کنین میفهمین چقدر حالش بده

 



مادرش و جانگ واسه دیدنش میان و اندریا عقده های دلش رو خالی میکنه و میگه چون تو منو ول کردی من از مردم فرار میکردم و محبت هیچکس رو قبول نکردم و برای اینکه بتونم تو رو ببخشم کشیش شدم

مادرش گریه میکنه و یه عالمه معذرت خواهی میکنه و میگه تو اگه بدونی من وفتی فهمیدم ووجین میخواد با اونا عروسی کنه چقدر ناراحت شدم(چه دروغها)

اونا و ووجین هم توی یه پارک عاشقانه نشستن و وجین تو فضا سیر میکنه و اونا یه دفعه میزنه به سرش و میگه از این به بعد سراغ من نیا ولمون کن بذار زندگیمون رو بکنیم اما ووجین که پوستش کلفت تر از این حرفهاست دستشو میکشه میبره به یه مزون لباس عروس و ..




اونا اونجا هم به اندریا فکر میکنه ، ووجین بهش میگه من کاری میکنم که همه ارزوهات به واقعیت تبدیل بشه

وقتی برمیگردن اونا میگه منوتنها بذار اما وچین زیر بار نمیره تااینکه اونا بهش میگه تو منو نمیخوای هر وقت که فکر میکنی من دارم به اندریا نزدیک میشم سر وکله ات پیدا میشه ، دیگه چیزی بین مانیست پس راهتو بکش و برو...و چند قدم اون ور تر یه ادم خسته از زندگی هم به مشاجره اونا نگاه میکنه




ووجین خسته وکوفته میاد خونه تازه میفهمه باباش بازدوباره داره کوفت زهرمار میخوره ومیره که جلوش رو بگیره، دکتر از ووجین میخواد کمکش کنه به اندریا واقعیت ها رو بگه ، اینجوری دیگه اندریا هم مجبور نیست واسه بخشیدن مادرش کشیش بشه


ولی وجین که میدونه اگه اندریا کشیش نشه اونا بی اونا ،میگه اصلا حرفش هم نزن اون تصمیمش رو گرفته

ووجین که نمیتونه دست رو دست بذاره فرداش میره دیدن اندریا و میگه از و قتی قلم خشک شده ات رو گذاشتی توی این مملکت ،اوضاع خونه ما رو به هم ریختی ننمون مریضه بابامون هم داره دیونه میشه ، اونا هم که زن من نمیشه ،نه دیگه دیدن مامانم بیا نه این یه ذره امیدی که اونا بهت داره رو بیشتر کن


یالا با اونا حرف بزن تا دست از سرتو برداره، اما اندریا دست به یقه میشه ،  میگه من اونا رو دوست دارم همجین کاری نمیکنم!


ووجین میگه واسه حاج اقا این کارا زشته ، یفه رو ول کن

اندریا به اسقف میگه که به خاطر یه زن که دوستش داره ، خیلی در عذابه و اسقف هم میگه یه چند روز فرار کن!


اندریا یواشکی اون گوشه کناراونا رو میبینه و بعدش هم با لباس های عادی میزنه به چاک



استر که از رفتن اندریا خبر داره به اونا میگه اندریا در رفته و تا اونجایی که من میدونم گفته میرم یه جایی که اسم اولم رو از دست دادم!


اونا

شصتش خبردار میشه که اندریا کجاست واسه همین میره دنبالش


روی زمین صلیبی رو که اندریا به عمد انداخته پیدا میکنه و همون وقت تصادفی همدیگر رو میبینن و دوتایی احساسی میشن



اندریا به شدت از همه کارهایی که تو این مدت کرده و رنجهایی که به اونا داده عذر میخود


ووجین هم که میبینه یه چند ساعت از اونا خبری نیست میاد خونش و وقتی اونجا هم اونا رو نمیبینه زنگ میزنه به کلیسا!


آی کفرش درمیاد وقتی بهش میگن اندریا هم نیست!

فردا صبحش ووجین با سرعت برق و باد میزنه به کلینیک و اونجا استر رو استنساق میکنه که اندریا کجاست...


یه چند کیلومتر اون طرف تر اونا و وجین توی یه خونه روستایی ، صبح کله سحر از خواب بیدار میشن و بعدش هم میزنن بیرون و این ور و اون ور ...


این جاست که اندریا به اونا میگه دوباره فردا باید بریم سر خونه زندگیمون ، اونا میگه حالمون رو نگیر بذار امشب رو خوش باشیم



اندریا به دوست داشتن اونا اعتراف میکنه و بهشش میگه دوست دارم و تو همه چیز منی



هر وقت ناراحت بودم تنها کسی که منو درمان کرد تو بودی نه مادرم یا هر کس دیگه ای


همون شب دوباره ووجین به خونه اونا سر میزنه و شب همونجا میخوابه ، صبح که خیلی کلافه پا میشه پرونده پزشکی اونا رو میبینه ، اندریا و اونا از گردش یه روزه برمیگردن خونه و توی خیابون ، اونا این ور و ووجین اون سمت خیابون همدیگر رومیبینن

وجین بهش میگه تو اشتباه کردی ، من تو رو فقط واسه خودم میخوام ، کاری هم به نه مادرم نه خانواده ام نه گذشته و نه اینده ندارم...



اندریا وارد کلیسا میشه و دایی اش میگه خوش گذشته نه؟ پس بدو برو لباس های کشیشی ات رو بپوش افرین پسر گلم و اینجاست که اندریا همه رو متعجب میکنه و میگه من نمیخوام کشیش باشم میخوام مردی باشم که یه زن رو دوست داره!!!!!!!!!!!!


اندریا خوشحال بدون اینکه بدونه ووجین غمی داره که باید باهاش شریک بشه