جین بیش از حد ناراحته و دلسرده و از نامزد خلش چیزهای جدیدی فهمیده، به اون سو درباره توهینی که نامزدش کرد و توی قسمت قبل که رفته بودن رستوران به اون سو گفت مراقب زن من باش حرف میزنه و اینکه وقتی یه تگه از کیک شوهرشو خورده چه رفتار بدی از خودش نشون داده!


(اونجا زن و شوهرا سر چه مسایل مهمی دعوا میکنن)

اون سو میخواد نقش یه زن بدجنس رو بازی کنه و به جین بگه که اروم باش ،مردا همه همینن ،خاک بر سر شوهر ذلیلت کنن که یه دفعه تائ اوه میپره وسط و طرف جین رو میگیره بهش میگه این پسره لیاقت تو رو نداره و خدا رو شکر که الان فهمیدی و عروسی رو میتونی به هم بزنی(احتمالا منظور ش اینه که بیا خودم میگیرمت)

اینا بماند، یونگ سو که خودش با راننده اش غذا ها رو میبره توی یکی از خونه ها وقتی میشنوه یه پسر کوچولو میاد پشت در و تو خونه تنهاست ، تریپ پسر خالگی برمیداره و بهش یه هلو میده و به بچه میگه من که رفتم درها رو قفل کن


اما وقتی میخواد بره بچه صداش میکنه و اصرار رو اصرار که عمویی همین جا بمون

 

بچه داره فیلم نگاه میکنه و احتمالا فیلم وحشتناک هست و جرات نمیکنه بقیه اش رو تنهایی نگاه کنه

واسه همین به یونگ سو میگه بشین با هام فیلم نگاه کن..ولی مثل این که درصد وحشت فیلم زیاده چون یونگ سو به بچه میگه نمیشه یه فیلم دیگه رو ببینیم؟ولی بچه میگه الا و لله که من باید این فیلم رو تا اخر ببینم


چیزی که جالبه اینه که یونگ سو هم از فیلمه به اندازه بچه میترسه

جین پیشنهاد میده که سه تایی برن بیرون و یه چیزی بخورن، و چون تائ اوه به نظرش مودب ، عاقل و سخنگوی خوبی میاد مودبانه دعوتش میکنه.


اون سو که میبینه الان اوضاع خراب میشه یه دفعه میپره وسط و میگه :ما با هم زندگی میکنیم

جین اول اهمیت نمیده اما وقتی میبینه تائ اوه یه جورایی تیکه ست کوتاه میاد(من تنها کسی ام که فکر میکنم تائ اوه و جین قراره دست گل به اب بدن؟)

جین مصمم هست که نامزدیشو به هم بزنه و به اون سو میگه به این امید که اون سو بهش بگه دقیق تر فکر کن.تائ اوه میگه واسه جین بهتره که هر چه زودتر همه جی رو تمو م کنه.اون سو میگه ازدواج مسئله مهمیه و نمیشه به این راحتی ازش گذشت...

تنش بین اون سو و تائ اوه زمانی اوج میگیره که تائ اون میخواد حساب کنه...اون سو هر طوری

هست تائ اوه رو میندازه اون طرف و کارت اعتباری به صندوقدار میده


این مسئله تائ اوه رو عصبانی میکنه ..انگار که به خاطر اختلاف سنیشون اون سو همیشه به تائ اوه دستور میده


بازم تائ اوه از اونسو میپرسه تو درباره من چی فکر میکنی؟ دوباره این سواله پرسیده میشه و اون سو جواب نمیده ،تائ اوه میگه چرا به من اعتماد نداری؟ بازم اونسو ساکت میمونه و تائ اوه قهر میکنه


اونسو تلفن های مادرشوهم جواب نمیده و میرسه خونه مادرش...


اونسو میره خونه مامی و هر طوریه میخواد از ننه جونش حرف بکشه که مامانه مو لادرزش نمیره و یه کلام هم حرف نمیزنه اون سو تا میتونه متلک میگه


حس تنهایی اون سو رو که به اپارتمان خودش برگشته ول نمیکنه تا اینکه چاره دیگه ای نیست جز اینکه اونسو ازتائ اوه معذرت خواهی کنه

اون سو با خودش فکر میکنه:"دوستش دارم ولی میتونم دوستش داشته باشم؟تا چیزی رو دارم نمیدونم بازم مال من هست یانه؟دوستش دارم ولی ازش فرار میکنم و در حالی که ازش فرار میکنم سفت وسخت نگهش داشتم"

بالاخره اون سو با خودش رو راست میشه و میگه که کاش تائ اوه بزرگتر بود و یه شغل دفتری داشت ، اخه مردم چی میگن؟ اما علیرغم این حرفها خیلی دوستش داره


روابط مسالمت امیز میشه و اونسو واسه دیدن صحنه فیلمبرداری فیلم به دیدن تائ اوه میره و همکاراش رو هم میبینه

 


توی راه برگشت اون سو به تائ میگه فردا عروسی دوستمه، تائ تعجب میکنه(شایدم ناراحت میشه)


تائ شروع میکنه بلند بلند فکر کردن که این دختره مگه دیونه است و پسره بدرد زندگی نمیخوره ، تا اینکه اونسو یه نگاه با معنی بهش میکنه و تائ مجبور میشه جمله اش رو اینطوری تمو م کنه:"l

میدونستم اینطوری میشه"


این دفعه اونسو واسه اینکه تائ اوه رو خوشحال کنه میگه بیا با هم بریم عروسی

روز عروسی اون سو شدیدا تو فکره


مترجم یاسی