همون روز ووجین دست از صفتهای شیطانی اش برمیداره و میره خونه اونا


دست اونا رو میگیره و بهش میگه اندریا امروز داره میره ایتالیا بدو که بهش برسی

اون جریان مریضی تورو میدونه


اونا بدو بدو میره فرودگاه بی خبر از اینکه اندریا طاقت رفتن نداره و میره بیمارستانی که اونا توش بستری بوده


خلاصه اونا توی فرودگاه دنبال اندریاست ، اندریاهم توی بیمارستان و پشت درخونه اونا ،منتظر اونه


ووجین مخفیگاه مامی اش رو یپدا میکنه و بهش میگه بالاخره ادم شدم و این دوتا رو بهم رسوندم

اونا که برمیگرده میبینه اندریا پشت درخونه اش بست نشسته


خلاصه حرف و درد دل و این چیزها ، اندریا میگه من الان تو مرخصی ام بیا یه مدت با هم خوش باشیم

بعدش هم تریپ لاو و عشقولانگی شدید...



اما توی یکی از همین روزها دوباره اونا حالش بد میشه و اندریا کولش میکنه میبردش بیمارستان


ووجین واندریا بازم مثل سگ و گربه به هم میپرن و اونا خودش نتیجه های عکس هایی که ازش گرفتن رو میبینه و میفهمه نفس های اخره


به اندریا میگه منو ببر کلیسا

توی برگشت از کلیسا اندریا به اونا میگه من دیگه نمیخوام کشیش بشم و به تو نگفتم بیا با هم ازدواج کنیم


اونا هم اصرار میکنه که چون داره میمیره اندریا باید کشیش بشه

اما اندریا گوش نمیده و پا میشه میره


اونا دچار یه حمله دیگه میشه