جومانگ ودائه سو با هم مبارزه میکنن و دائه سو باورش نمیشه این همون جومانگ دست و پاجلفتیه که دنبال دخترا بود


جومانگ دائه سو رو زخمی میکنه وحسابی رفته تو حس مبارزه که اویی بهش میگه باید زودتر در بریم

اونا فرار میکنن و سپیده صبح هم میزنه


پناهنده ها با قایق میرن اون ور رودخونه و جومانگ و دار ودسته هم میرسن و دائه سو هم پشت سرش


جومانگ و بر و بچ سوار قایق میشن

هرچی برو بچ دائه سوتیرمیندازن به جومانگی ها نمیخوره و اویی و ماری دماغ سوخته میخرن!


جومانگ که میبینه پر رو شدن تیراندازی میکنه و چند تا از سربازها رو میکشه و یه تیر هم به دائه سو میندازه که سربازها به دادش میرسن و گرنه مرحوم میشد


وقتی از رودخونه رد میشن قرار میشه که هیوپ پناهنده ها رو ببره و جومانگ بره دنبال زنش


وقتی میفهمه یه سویا دست دائه سو اسیره مونده که چیکار کنه، بالاخره تصمیم میگیره واسه خاطر پناهنده ها که الویتشون بیشتره ، فعلا بی خیال زنش بشه(ای بی مروت)هرچی اویی اصرار میکنه بذار من برم بیارمش

فایده نداره


دائه سو به قصر برمی گرده و ننه اش تا میتونه قربون صدقه اش میره دائه سو اونجا تازه میفهمه زن جومانگ اسیرشه و حسابی کیف میکنه

چون سولان بهش میگه من زن جومانگ رو دستگیر کردم ....بیا یه حال حسابی ازش بگیریم


هرچی به یه سویا میگه بگو جومانگ کجاست اون جواب نمیده ، میخواد بکشدش که سولان نمیذاره و میگه این گروگان ماست ،وقتی جومانگ رو گرفتی اینو بکش


دائه سو دوباره منبرنشین میشه و ملکه به وزیر و وزرا میگه ، ای خاک به سرهمتون که این جومانگ نقشه میکشید و یکیتون نفهمیدین ،اصلا همتتون نوفهمین


نارو که تازه فهمیده جی شده از شاه میخواد زودتر به بویو برگرده شاه هم میگه ما اینجا بهمون خوش میگذره نمیایم، دلمون نمیخواد ولی نمیدونم چرا برمیگرده!


بویوریها توی مکاشفات اسمانی جومانگ رومیبینه که از بویو رفته و مملکت جدید رو تشکیل داده ، یومیول وقتی این خبر رو میشنوه از گیه رو میره و قیافه یونتابال موقع خداحافظی دیدنیه


از بقیه خوشحالتر یونگ پو هست که وقتی میشنوه جومانگ چیکار کرده میگه بالاخره این احمق یه کار درست تو عمرش کرد(ببین کی به کی میگه احمق)



سوسونو واسه دادن مالیات میره بویو و اونجا به دائه سو میگه ما به جای مالیات نمکی که از گوسان بهمون میرسه رو به شما میدیم چون اونا دیگه به شما نمک نمیدن


دائه سو میگه تو زحمت میفتی ها ،سرخوش اون نمک که مال جومانگه پس از اموال بویو حساب میشه


سو میگه فکر میکنی ما نمیدونیم ، حالاکه جومانگ از بویو رفته گوسان دیگه به شمانمک نمیده اگه میخوای بدبخت نشین حرفمو گوش کن،دائه سو راه دیگه ای نداره

شاه به قصر برمیگرده، دائه سو میگه من که میدونم تو به جومانگ کمک کردی در بره ، صبر کن جلوی جشم خودت سرشو میزنم


یوهوا تا وارد قصر میشه میفهمه یه سویا تو زندانه و میره دیدنش ، دکتر میبره بالای سرش که دکتره میگه این مادمازل حامله است


بالاخره پناهنده ها به سرزمین موعود میرسن و مملکت ارتش دال مو تشکیل میشه و جومانگ فریاد شادی سر میده