دیدین که اندریا از پیش اونا که بیهوش شده بود رفت ..


اندریا مستقیما به کلیسا میره و اولش سر خدا داد میزنه و قلدری میکنه

میگه :این همه بلا سرمن اوردی ، هر کاری خواستی واست کردم ،حالا چرا بین این همه ادم چرا اونیکه من دوستش دارم باید بمیره؟!


وقتی میبینه نمیشه زیادی سر به سر خدا گذاشت با ملایمت و التماس به خدا میگه دوباره کشیش میشم!تو فقط اونو نجات بده


از کلسا که میاد بیرون تازه میفهمه اونا چی به سرش اومده و میره بیمارستان

پاش که میرسه به اونجا ووجین یقه اش رو میگیره و میگه معلومه تو کدوم گوری هستی؟


این داشت میمیرد، کم کم میخواستیم بفرستیمش سردخونه

بعد هم گریه میکنه و میگه هر کاری میتونی بکن اگه شده به اون خدات التماس کن نجاتش بده


اونا چند روز تو کما میمونه و اندریا هر روز ازش مراقبت میکنه

یه روز اسقف میاد پیش اندریا ، و میگه همون بهتر تو کشیش نشدی


تو یی که هنوز نمیدونی روح اونی که دوسش داری کجا هست تا بتونی نجاتش بدی همون بهتر کشیش نباشی

اندریا انقدر تحت فشار روحی و جسمی هست که یه بار کنار تخت اونا میفته و ووجین کولش میکنه و میبردش خونه

 ووجین از مامی میخواد هوای اندریا رو داشته باشه


اندریا تو بغل مامانش گریه میکنه ، مادرش میگه من مطمئنم روح اونا همونجایی هست که بیشتر از همه جا دوست داره ،یعنی کنار تو


اندریا بازم به کلیسا میره و دعا میکنه

وقتی برمیگرده بیمارستان میبینه اونا به هوش اومده و داره غذا میخوره


با هم از بیمارستان میرن و دوران نامزدی و اینا...


اندریا به اونا میگه که بازم تصمیم گرفته کشیش بشه، بعدش تا دوباره کشیش نشده میخواد ......(دیگه به کشیش ها هم نمیشه اطمینان کرد)



کشیش ها واسه اندریا جلسه میذارن و اندریا تو این جلسه میگه من به خاطر عشق یه زن از کشیش شدن استعفا دادم اما الان بازم به خاطر اون زن میخوام دوباره کشیش بشم


کشیش ها موافقت میکنن

تو این فاصله ، ووجین واسه دیدن اونا میاد ....اونا بهش میگه تو همیشه حامی من بودی ولی مواقعی بوده که من درکت نکردم


ووجین که میبینه اونا تو مد خوش اخلاقی هست میگه واسه خاطر ما هم که شده زنده بمون!

بعد از رفتن ووجین اندریا بازم بالباس کشیشی جلوی چشم اونا ظاهر میشه و مراسم کشیش شدنش بالاخره انجام میشه


اندریا و وجین درباره شرایط خطرناک عمل اونا حرف میزنن و ووجین از اینکه احتمال موفقیت خیلی کمه ناراحته



اندریا ازش میخواد جراحی رو اون انجام بده که قبول میکنه


بالاخره روز عمل معلوم میشه و ووجین به اونا زنگی میزنه و میگه فردا باید بیای قصابی ات کنیم

اونا وسایلش رو جمع میکنه

اندریا که میاد پیشش ، اونا ازش میخواد شب روپیشش بمونه، اندریا میگه چی فکر کردی من خودم پیژامه اورده بودم! و دوتایی میخندن


موقع خواب اونا ،اندریا رو دیونه میکنه و و صیت ها شو میگه:


با ووجین دعوا نکنین، به مامانت و خواهرت زنگ بزن، حواست به دایی ات باشه سرقبر مامان و بابای من برو

وقتی میخواد بگه سر قبر خودمم هم بیا اندریا نمیذاره ادامه بده


هردو گریه میکنن....