داستان از شیرین زبونی های یه دختر شروع میشه که از بچگی تا الانشو تعریف میکنه..


دختره که اسمش شن شنه ، پدر نداره و بامادرش که یه ساندویچی داره زندگی میکنه، درهمسایکی اونا یه مرد و پسرش به اسم ژوژان هستند که ژوژان با شن شن همکلاسیه و خیلی دوستش داره..


یه روز شن شن به اصرار ژوژان سوار اتوبوس میشه که این اتوبوس بدجور تصادف میکنه و شن شن در اثر ترس زیادی که درش به وجود میاد دیگه قادر به حرف زدن نیست....



ژوژان شن شن رو بغل میکنه و میبره بیمارستان ، اونجا یه دکتره به اسم دکتر سو که بعدا هم میبینمش به مادر شن شن میگه اون دیگه توانای حرف زدن نداره...


 بابای ژوژان مثل خشایار که مرتب پس کله فولاد میزد،دو سه تا پس گردنی ابدار بهش م یزنه و میگه همه عمرت تو مقصری که این دختره لال شده، پس باید خودت هم مراقبش باشی


شن شن که خیلی احساس تنهایی میکنه نامه مینویسه و اونا روتوی یه قسمت خالی دیوار یه خونه خرابه میذاره...

از قضا یه پسر پولدار پا شکسته هم به اون خونه میاد و نامه های اونو مبیینه و این دوتا با هم اشنا میشن


شن شن و وی با هم دوست میشن و هر روز وی کنار یه درخت به اهنگ موردعلاقه اش گوش میده و رو زها هم با هم از ناهار دست پخت مامان شن شن میخورن..


دو سه روز بعد از اشناییشون ، مامان شن شن تصادف میکنه و میمیره


هر چی بدبختی هست یه باره رو سر شن شن میریزه و تنها کسی که خیلی هواشو داره همین دوستش وی هست....بگذریم از اینکه عموش و ژوژان هم با اون زندگی میکنن ..

یه روز که شن شن خیلی دلش واسه مامانش تنگ شده وی بهش دلداری میده و میبردش به کلیسا تا اروم تر بشه و بعد هم دستشو میگیره



وقتی دم دمهای رفتن وی میشه یه روز قرار میذارن توی کریسمس سال 2006 به همون خونه خرابه برن و بازم همدیگر رو ببینن


همون روز وی به شن شن میگه منو دوست داری؟ وقتی شن شن جواب نمیده میگه فردا بهم جواب بده

فردا اون روز گچ پای وی رو باز میکنن و نوکرشون میخواد اونو از اون شهر ببره که شن شن از دکتر سومیخواد هر طوری هست کاری بکنه اونا برای اخرین بار همدیگر رو ببینن تا جواب سوال وی رو بهش بده