اون سو تمام روز منتظر تلفن تائ اوه هست و موبایلش رو لحظه ای زمین نمیذاره نکنه زنگ تائ اوه از دست بپره


یونگ سو هم که خیلی دلش واسه دیدن اون سو لک زده و هر وقت چشمش به چتر اون سو میفته یه لبخندکی میزنه، یونگ سو واسه یه ماموریت میره جیجو(یادتونه که همون جایی بود که مرحومه مغفوره یانگوم بزرگ اونجا تبعید شده بود).یونگ سو نیتونه واسه این ماموریت باهاش بره و میگه کارگرام به جای خودم میان ؛به جاش میره قبرستون ، سر مزار کسی که خودش میگه خیلی واسش عزیزه و گمنامه


یونگ سو تک و تنها تمام رو ز رو کنار اون قبر میشینه ، اون سو هم توی همون حال بی حالش مونده و از اینکه در اخرین لحظات یونگ سو سفرش رو لغو کرده ناراحته(این دختره کم داره) ولی از اون بیتشر مسئله تائ اوه ناراحتش کرده


جریان قبرستون رفتن یونگ سو اینه که اون به خاطر ا تفاقی که پانزده سال پیش افتاده احساس گناه میکنه؛این احساس باعث میشه از با اون سو بودن لذت نبره، اگرچه برادرش سعی میکنه وادارش کنه این اتفاقات رو فراموش کنه اما موفق نمیشه


اون سو به همه بلاهایی که سر تائ سو در اورده و همه اذیت هایی که به اون کرده فکر میکنه ، با خودش میگه:"شاید این عشق به نظر دوست داشتنی بیاد ولی باید یه جایی به انتها برسه..اما اخه چرا؟ تائ اوه تو کجایی؟"



به نظر میاد تائ اوه هم داره نهایت تلاشش رو میکنه تا اون سو رو هرطوری که هست فراموش کنه و فکر خودکشی و خودزنی و این جیزها هم نیفته


یونگ سو همه رو با رفتن به جزیره جیجو غافگیرمیکنه(میدونستم دلش طاقت نمیاره این دختره تک و تنها اونجا باشه) و به نظر میرسه حالش هم بهتره.اون و اون سو با هم یه سری به مزرعه چای سبز میزنن ، کارگرهاش اولین باریه که اونو بعد از ده سال با بلوزاستین کوتاه دیدن!


یونگ سو اون سو رو به یه رستوران باکلاس میبره تا غذا بخورن ،منتها مسیر رو اشتباهی میره و چند بار مجبور میشه روی نقشه نگاه کنه، یونگ سو از اینکه کلی وقته اون سو رو گرسنه نگه داشته و اون هم داره احتمالا تو دلش به ریش این میخنده ناراحت میشه..


خلاصه اخرش مجبور میشه وایسه کنار جاده تا از یه نفر بپرسه تااینکه یه پیرزنه رو میبینن که شیرین عقله، واسه اینکه دلشو نشکنن باهاش غذای ارزون قیمت میخورن و وقتی پیرزنه میپرسه زن و شوهرین ؟دوتایی میزنن زیر خنده(لااقل اون سو که ته دلش گفته امین)

 

بعد از کلی خوش گذرونی تازه اون سو یادش میاد که یه نگاهی به گوشی اش بندازه بلکه تائ اوه مسیجی پسیجی چیزی د اده باشه ،وقتی میبینه خبری نیست، لب ولوچه اش اویزون میشه، یونگ سو میبینه ولی به روش نمیاره...بعد ا ز ناهار دوتایی میرن کنار ساحل و ...


وقتی بچه هایی رو میبینن که دارن بازی میکنن ، اینا هم هوس میکنن و تو سرو کله هم دیگه میزنن....


 مترجم یاسی