بالاخره شن شن و ژوژان میرسن چین واولین کاری که میکنن اینه که میرن تو صف وقت گرفتن واسه ویزیت دکتر، جاتون خالیه که صفشو ببینین


پرستاره بهشون واسه یکم فوریه سال د یگه ! وقت میده، ژوژان اعتراض میکنه اما فایده ای نداره


تصمیم میگیرن اول برن یه جایی بقچه هاشونو بذارن و بعد دوباره برگردن واسه سرو کله زدن با پرستارها

ژوژان کله سحر از خواب بیدار میشه تا واسه شن شن وقت بگیره ، اما توی راه میبینه چند تا لات میخوان یه دختره که عقل راست و درستی نداره رو اذیت کنن ،میره جلو و کتک مشت میخوره ولی هر طوری هست اونا رو میفرسته میرن، خودش هم لاجون میفته زمین


دختره بهش اصرار میکنه ژوژان ببردش خونه، ژوژان هم کولش میکنه و میبردش


توی خونه دختره با همه کم عقلیش واسه عموش که در واقع عموش هم نیست توضیح میده که ژوژان از دست پسرها نجاتش داده


صبح ، شن شن یه نامه واسه ژوژان مینویسه و خودش تنهایی میره چین گردی

وی هم که واسه قرار های کارش و معاملات کله گنده اش اومده چین ، بعد از یه جلسه خسته کننده میخواد بره هتل که راننده جدیدش تصادف میکنه و اینم عصبانی و کوفته مجبور میشه با اتوبوس بره


توی اتوبوس شن شن رو میبنه و خودشو اویزون میکنه به اون ،مثلا میشه تور لدر شن شن


شن شن که نقشه دستش هست، بعد از کلی راه رفتن میفهمه تا الان هر چی راه رفتن اشتباهی بوده و باید دوباره برگردن



اینم داداش کوچول همون دختری هست که ژوژان نجاتش داده و از این روز به بعد اینا دوستای خوبی واسه ژوژان میشن


پسره واسه ژوژان میگه خواهرش بهخاطر یه تب شدید که بعضی سلولهای مغزی اش رو از بین برده اینطوری شده


بازم وی و شن شن باهم میرن رستوران و شن شن با چنان اشتهایی میخوره که ادم فکر میکنه سه روزه هیچی نخورده ،


ژوژان به کمک بچه ها از عموشون میخواد هر کا ری از دستش برمیاد واسه زود تر وقت گرفتن از دکتر براشون انجام بده