وی یه منشی بدجنس بد ذات داره که وقتی میبینه شن شن اینطوری دنبال وی میدوه و وی هم اینطوری به حرفش گوش میده مثل نخود میپره وسط و میگه یادتون نره که شما پسر کی هستینا! احساسات محساسات هم نداریم، وی میگه تو کاریت نباشه ما خودمون بلدیم چیکار کنیم

نامزد وی بهش زنگ میزنه و از اینکه وی انقدر بی خیاله بهش شکایت میکنه و واسه ا ینکه اونو بکشونه پیش خودش میگه بدو بیا که مامیت خیلی حالش بده ،یه خورده هم یک کلاغ و چهل کلاغ و پیاز داغ اضافی قاطی اش میکنه تا وی هر طوری هست برگرده....

اون شب ، ژوژان شن شن رو کول میکنه تا برن هتل ،شن شن هنوز با اون قهره که ژوژان واسه ختم شدن قائله کادوی والنتین رو بهش نشون میده و میگه فردا استعفا میدم،خلاصه قائله ختم به خیر میشه ...



نامزد وی هم که ازش بی محبتی دیده با بی اف از خودش کوچکتر میره بیرون و تازه کار به جاهای باریک هم میکشه:

وی به صاحبین خونه ده روز وقت میده تا اونجا رو تخلیه کنن و ژوژان این خبر رو میبره


از خداش هم هست چون الان دیگه لازم نیست از کارش استعفا بده

شن شن میره شرکت تا با وی حرف بزنه که پیدا ش نمیکنه ، وقتی از شرکت میره بیرون میبینه وی روی نیمکت نشسته و دستش رو دلشه

هر طوری هست به زور می بردش دکتر و وی از مهربونی این د ختر تعجب میکنه و میگه تو همیشه انقدر با دشمنات مهربونی؟

وی شن شن رو رد میکنه میره و خودش منتظر دکتر میمونه، دکترش دوست هم دانشگاهی اش هست که بعد از مدتها همدیگر رو میبنین

بچه ها از اینکه 10 روز وقت دارن خیلی خوشحالن ،واسه همین سفارش دوخت پیراهنی رو که گرفتن قبول میکنن تا با دستمزدش بتتونن یه خونه دیگه بگیرن، فقط عزا گرفتن چطوری توی ده روز 500 دست لباس رو بدوزن؟!


شن شن وسایلشو جمع میکنه تا بره خونه دوستشون و بهشون تو دوخت لباسها کمک کنه، ژوژان هم میگه واسه اینکه خرجمون رو بیاریم پایین منم میام و اونجا زندگی میکنیم

بعد هم بی ا دب میشه و میخواد شن شن رو ببوسه که اون از دستش فرار میکنه
شب شن شن با اس ام اس از وی تشکر میکنه که بهشون مهلت داده ،وی لبخند میزنه
از فردای اون روز دوخت و دوز شروع میشه..




اما ژوژان خنگ که همچین خنگ هم نیست به وی شک میکنه و حدس میزنه که این همون پسر ک پا شکسته ای هست که 15 سال پیش شن شن رو دوست داشت

واسه همین تصمیم میگیره با یه پلیتیک روسی بفهمه این خودشه یا نه
یه روز که داره اونو میرسونه ، بهش میگه دستم یه زمانی شکسته بود و این طور و اون طور بود، وی میگه منم یه زمانی پام شکسته بود ،غصه نخور
از همین جوابی که وی بهش میده ، تازه میفهمه که بدبخت شده