خلاصه قسمت ششم سریال سکوت
وی تصیمش رو واسه مهلت ده روزه به دوستای شن شن گرفته و منشی بدجنسش با بابای وی حرف میزنه و از اینکه وی دل نازک شده و میخواد به مستاجرا م هلت بده ،میگه

بابای وی میگه ریش و قیچی دست خودت ،یه کاری بکن اینا زودتر دمشون رو بذارن رو کولشون و از این خونه برن


یکی از ساکنین همون خونه که توی مطب دکتر شن شن کار میکنه و بچه ها بهش میگن عمو،زن اتیش پاره ای داره که هر روز با صدبار دعوا میگه من دیگه تو این خراب شده نمیمونم و من خونه با اشپزخونه اپن و کابینت ام دی اف میخوام!


خلاصه فردای اون روز بعد از یه دعوای حسابی زن وشوهری،زن چمدون به دست
میره خونه باباش،سرکوچه منشی وی کشیک میده
و تا چمدون زنه رو میبینه اغفالش میکنه و زنه رو زیر فی میخره..
قرار میشه زن عموی عزیز بچه ها کاری کنه که زودتر بساطشون رو از اون خونه
جمع کنن وبرن
زن عمو هم که چیزی کمتر از زن تناردیه نیست،یه چند تا بچه علاف رو جمع
میکنه تا همون روز بریزن خونشون و عموی بزرگ بچه ها رو تا میخوره کتک بزنن،در طی
این عملیات تروریستی،دست عمو میشکنه

زن عمو به بچه ها مرتب نق میزنه که اگه شما دوتا نبودین الان روزگار من این نبود و مجبور نبودم از صبح تا شب واسه شما کلفتکی کنم و بشورم و بسابم و یخ حوض بشکنم،اون شب هر طوری هست میگذره و فردا صبحش ،عموی کوچکتره بچه ها با زن بدجنسش دعوا میکنه و پاکت پول رو میبینه،دعوا بالا میگیره و شوهره میفهمه زنش واسه چی پول گرفته،شن شن که صدای دعوای اونا رو میشنوه میدوه پاکت پول رو برمیداره و میره دفتر وی

وی هم مثلا جلسه داشته و این شن شن بی اهمیت مثل ....میره تو و تمام پولها رو میریزه رو سرو کله وی ،اونایی هم که تو جلسه بودن میبین اوضاع خیطه فکر میکنن این زن وی هست ،پامیشن در میرن که مجبور نشن تو دعوای زن و شوهری پا درمیونی کنن


ژوژان حرفهای شن شن رو واسه وی
ترجمه میکنه و کلیات ترجمه اینه:بخوره تو سرت این پولات!
وی که میدونه همه این جریانات از کجا اب میخوره ،منشی اش رو احظار میکنه
منشی میگه من نمیذارم شما کارو با احساس قاطی کنی این دختره ،دوست دخترت
بود نه؟اگه به بابات نگفتم!

بچه ها که تحت تاثییر حرف زن عموشو ن قرار میگیرن و از روی کم عقلی فکر میکنن هر چی بدبختی هست به خاطر وجود اونا هست،از خونه فرار میکنن،هر چی همه دنبالشون میگردن پیداشون نمیکنن شب که خیلی گرسنه هستن ودیگه نای راه رفتن ندارن،از یه مغازه میندازنشون بیرون و وی تصادفا اونا رو میبینه و به زور میبردشون خونه

البته اینم بگم که به قولش عمل میکنه و واسش کفش میخره
همه از اینکه وی ا ونا رو برده خونه تعجب میکنن،اگرچه وی رو نشون نمیده ،بچه میخواد ریا نشه!

دوست وی که دکتر بود و با هم زمان دانشگاه هم خونه ای بودند،به وی زنگ میزنه تا واسه یه سری مسایل بره بیمارستان

اونجا بهش میگه از ازمایشات فهمیدیم که سرطان معده داری و به همین زودیا میری اون دنیا

وی قاط میزنه و نمیدونه چیکار کنه اول ازهمه میره یه کاباره تا فکر کنه!

ادامه دارد.....