ملکه که میبینه اوضاع خیلی خیطه و دائه سو حسابی ضایع شده،بهش میگه از زن و ننه جومانگ استفاه کن تا خودشو بگیری

دائه سو میگه همه بهون میخندن،ننه اش میگه باشه ،یه مدت میخندن بعد یادشون میره
خلاصه ،دائه سو ننه و زن جومانگ رو میگیره و میگه اگه این پسر بلا گرفته ات خودشو نشون داد که هیچ ،نداد من میدونم و اون و شما دوتا که میکشمتون
یوهوا میگه اون نمیاد خودم بهش گفتم پاشو اینجا نذاره..دائه سو عصبانی میشه
شاه هم که از هیچی خبرنداره توسط دکترش میفهمه عشقشو زندانی کردن هر طوری هست از اتاقش باشمشیر تو دستش میره بیرون

یه مشت داد و بیداد سر دائه سو میکنه و بعد هم حالش بد میشه و میبرنش اتاقش
یونتابال در به در هم یه جای یه تکه زمین خشک بی اب و علف رو پید میکنه و میخواد همونجا مستفر بشه
و اما سوسو نو که واسه سفر تجاری رفته بود،ابش با بازرگانهای اون شهر تو یه جوب نمیره و هر کاری میکنه که



نمکهاشو به قیمت خوب بفروشه اونا زیر بار نمیرن
سوسو نو خبر جنگ جومانگ رو میشنوه و یادش به.........


سربازهای دائه سو نامه اونو که خبر زندانی کردن زن و مادر جومانگ درش هست به ماری میدن،این سه تا موندن که این خبر رو چه طوری به جومانگ بدن



این مصادف هست با زمانی که جومانگ نقشه حمله به یه قبیله رو کشیده


ماری با یومیول مشورت میکنه تا چطور این مشکل رو حل کنن
تو ی زندان،یوهوا تمام تلاششو میکنه تا نذاره جومانگ به بویونزدیک بشه