خلاصه قسمت هفتم سریال سکوت
وی هر کاری میکنه به هر ترتیبی که هست از شر شن شن خلاصه شه و تو تنهایی و نکبت زندگی اش تنها بمونه ،نمیشه که نمیشه

شن شن هم گیر سه پیج میده و به این راحتی ها ولش نمیکنه،
وی شن شن رو یه جا روی یه تپه میبره و میگه بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم

شن شن که خیلی از اون محیط خوشش اومده،مست میشه و وقتی برمیگرده میبینه ااااا! وی نیستش!
وی که از شدت سردرگمی نمیدونه چیکار کنه هر چی هست رو به امان خدا میذاره و برمیگرده تایوان

کسی از همه بیشتر خوشحال میشه ،مادرشه که از دست باباش افسردگی مزمن با درجه بالای سیصد گرفته
نامزد لوسش هم که بیخودی خوشحال میشه ،فکر میکنه وی واسه خاطر اون اومده تایوان،یه روز رو با هم میرن بیرون و دختره حسابی لاو میترکونه



فردای اون روز،وی میره سراغ عموی شن شن تا هرطوری هست از دلش در بیاره
عمو اولش تحویل نمیکیره و میگه برو اینجا نایست

ولی وقتی میبینه این پسره کنه هست،با هم خوش و بش میکنن و واسه وی توضیح میده که تو الکی به من تهمت دزدی از کار زدی و منو بیرون انداختی

ژوژان هم که فرصت مناسبی واسه به دست اوردن دل شن شن گیرش اومده تا میتونه ناز دختره رو میکشه بلکه ،دوباره سر و کله وی پیدا نشه

وی با نامزدش یه قرار میذاره تا قولی رو که قبلا بهش داده بود جبران کنه،یه روز از صبح با هم بسکتبال بازی میکنند واینم بگم که دوست پسر نامزدش هم هست و تا میتونه شوخی شوخی متلک بار وی میکنه و تو سرو کله اش میزنه

با اجازتون دختره شب رو هم خونه وی میمونه و مادر شوهر و پدر شوهر هم قربون صدقه عروس خلشون میرن
فردا صبح که دختره فکر میکنه دنیا خیلی قشنگه،!!!! وی بهش میگه بیا از هم جدا بشیم!






اینجا دختره ست که کپ میکنه و وی مجبور میشه بهش بگه من مریضم و نامزدی ما باید به هم بخوره
وی هر طوری هست حلقه رو از نامزدش پس میگیره و دختره گریه کنون از پیشش میره


شن شن هم گیر سه پیج میده و به این راحتی ها ولش نمیکنه،
وی شن شن رو یه جا روی یه تپه میبره و میگه بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم

شن شن که خیلی از اون محیط خوشش اومده،مست میشه و وقتی برمیگرده میبینه ااااا! وی نیستش!
وی که از شدت سردرگمی نمیدونه چیکار کنه هر چی هست رو به امان خدا میذاره و برمیگرده تایوان

کسی از همه بیشتر خوشحال میشه ،مادرشه که از دست باباش افسردگی مزمن با درجه بالای سیصد گرفته
نامزد لوسش هم که بیخودی خوشحال میشه ،فکر میکنه وی واسه خاطر اون اومده تایوان،یه روز رو با هم میرن بیرون و دختره حسابی لاو میترکونه



فردای اون روز،وی میره سراغ عموی شن شن تا هرطوری هست از دلش در بیاره
عمو اولش تحویل نمیکیره و میگه برو اینجا نایست

ولی وقتی میبینه این پسره کنه هست،با هم خوش و بش میکنن و واسه وی توضیح میده که تو الکی به من تهمت دزدی از کار زدی و منو بیرون انداختی

ژوژان هم که فرصت مناسبی واسه به دست اوردن دل شن شن گیرش اومده تا میتونه ناز دختره رو میکشه بلکه ،دوباره سر و کله وی پیدا نشه

وی با نامزدش یه قرار میذاره تا قولی رو که قبلا بهش داده بود جبران کنه،یه روز از صبح با هم بسکتبال بازی میکنند واینم بگم که دوست پسر نامزدش هم هست و تا میتونه شوخی شوخی متلک بار وی میکنه و تو سرو کله اش میزنه

با اجازتون دختره شب رو هم خونه وی میمونه و مادر شوهر و پدر شوهر هم قربون صدقه عروس خلشون میرن
فردا صبح که دختره فکر میکنه دنیا خیلی قشنگه،!!!! وی بهش میگه بیا از هم جدا بشیم!






اینجا دختره ست که کپ میکنه و وی مجبور میشه بهش بگه من مریضم و نامزدی ما باید به هم بخوره
وی هر طوری هست حلقه رو از نامزدش پس میگیره و دختره گریه کنون از پیشش میره

+ نوشته شده در 2008/8/7 ساعت 0:48 توسط یاسی
|