اون سو وقتی تائ اوه رو توی اپارتمانش میبینه هم شوکه میشه و هم ساکت میمونه،دلش میخواد حرف بزنه اما میترسه،تائ بهش میگه"ببخشین"(خدا شانس بده)و به محض اینکه اون سو میزنه زیرگریه اونو بغل میکنه





هردوساکتن تااینکه یه گوشه میشینن تا با هم حرف بزنن،تائ میگه محض خدا به من و خودت و رابطمون فکرکن،اون سو قبول میکنه،تائ اوه پا میشه که بره اما اون سو میگیردش و میگه خواهش میکنم نرو


اما تائ اوه تا فاز موندن نیست و میخواد بره

این مکالمه ای هست که بینشون رد و بدل میشه:

تائ اوه:"تو نمیدونی من چقدر اینجا رو دوست دارم،چقدر تو رودوست دارم،یا جقدرالان دلم میخواد بغلت کنم ،اما نمیتونم"

اون سو با خودش فکر میکنه:"دیگه نمیتونم بغلش کنم

نمیتونم دیگه تو چشماش زل بزنم،این بچه باید الان احساسات منو درک کنه،اون همه چی رو میدونه،دستم رو شد."

یو هی،با چان سوک قرار داره ،بهش زنگ میزنه و میگه از وقتی که دخترش رو دیده حالش خوب نیست و وجدان د رد ولش نمیکنه.

یوهی و اون سو با هم درباره مشکلات رابطه هاشون با دوستپسراشون حرف میزنن.اونسو درباره مشکلش با تائ اوه میگه و از اینکه دیگه تائ اوه به خونش نمیاد براش میگه.

یوهی،هم درباره ملاقاتی که با دختر چان سوک داشته حرف میزنه،به نظر میرسه که یوهی درباره دختره دچار احساسات شده باشه

اون از زیبایی دختره خیلی خوشش میاد


اون سو از لحاظ ذهنی خیلی درگیره واسه همین درمحل کار مرتب ا شتباه میکنه و سرزنش میشه

انقدر این سرزنشها زیاد میشه که تصمیم میگیره استعفا بده.این سرزنشها ادامه داره تا جاییکه به گوشش میرسه رییس شرکت یعنی همون یونگ سو میخواد قراردادش رو با این شرکت فسخ کنه تا به شرکت خودش رسیدگی کنه


اون سو با تائ اوه یه قرار میذاره،روز قرار قبل از اینکه بتونه نظر تائ اوه رو جلب کنه و بازم مخشو بزنه،از سرکار چند تا تلفن به تائ اوه میشه که پاشو بیا سرکار و ول کردی رفتی به امون خدا؟تائ اوه واسه اینکه تو ذوق اون سو نخوره میگه یه کم دیگه میمونم،ولی اون سو اضطراب رو توی چشمهای اون میبینه و میگه تا ننداختنت بیرون پاشو برو سرکارت


وقتی با هم میان بیرون،و از متل رد میشن،همون متلی که اولین بار با هم رفتن،اون سو خیلی چیزها رو به یاد میاره ولی تائ اوه بی خیال رد میشه