خلاصه قسمت هفتم سریال سکوت
وی به یاد اشنایی اش با نامزدش میفته،یه روز که اونو دوستش توی خونه دانشجویی شون بودن،یه دختر زشت! میاد دم در و میگه کدوم شما دکترین ؟من مریضم و یه کم دوا میخوام(به نظر من که کلکش بوده)
خلاصه انقدر دختر میره ومیا د و ناز و ادا و عشوه میریزه که وی مثلا عاشقش م یشه و دوست دختر و دوست پسر میشن



وی برمیگرده خونه و مادرش وقتی میبندش از شادی کپ میکنه
وی که میدونه کم کم رفتنیه ،از همه جا و هر جایی که پا میذاره واسه مادرش فیلم میگیره تا مادرش بعد ها بهونه ای واسه گریه کردن داشته باشه

و اما نامزد سابقش ،اولین کاریکه میکنه میره دیدن دوست پسرش و بدونه اینکه بگه چه خبره فقط گریه میکنه

دوستش هم نامردی نمیکنه و تا میتونه وی رو تو خیابون مشت ومال میده
وی هم کتک خورده و بی حال و بیجون میاد خونه،تازه غرغر باباش شروع میشه
باباهه هم همینو میکنه بهونه واسه اینکه با زنشو و پسرش شام نخوره



مامان وی از اینکه چطوری باباش فقط بخاطر پولش باهاش ازدواج کرده براش توضیح میده ومیگه
پدرم شرط ازدواج مارو این گذاشته که پدرت هیچوقت منو طلاق نده!

وی میگه چه پدربزرگ خنگی داشتم و خبرنداشتم
وی هر چی داره و نداره رو بسته بندی میکنه ،احتمالا واسه اینه که ورثه دچار مشکل نشن!

نامزدش میاد اتاقشومبینه اوضاع خیلی خرابه!بارش روهم بسته

وی که خیلی دلش واسه دوست مریخی اش تنگ شده به محل قرارشون میره و نامه هایی که تو این چند سال دوستش براش گذاشته میخونه
تازه میفهمه که دوست مریخی اش جقدر دوستش داشته

خلاصه انقدر دختر میره ومیا د و ناز و ادا و عشوه میریزه که وی مثلا عاشقش م یشه و دوست دختر و دوست پسر میشن



وی برمیگرده خونه و مادرش وقتی میبندش از شادی کپ میکنه
وی که میدونه کم کم رفتنیه ،از همه جا و هر جایی که پا میذاره واسه مادرش فیلم میگیره تا مادرش بعد ها بهونه ای واسه گریه کردن داشته باشه

و اما نامزد سابقش ،اولین کاریکه میکنه میره دیدن دوست پسرش و بدونه اینکه بگه چه خبره فقط گریه میکنه

دوستش هم نامردی نمیکنه و تا میتونه وی رو تو خیابون مشت ومال میده
وی هم کتک خورده و بی حال و بیجون میاد خونه،تازه غرغر باباش شروع میشه
باباهه هم همینو میکنه بهونه واسه اینکه با زنشو و پسرش شام نخوره



مامان وی از اینکه چطوری باباش فقط بخاطر پولش باهاش ازدواج کرده براش توضیح میده ومیگه
پدرم شرط ازدواج مارو این گذاشته که پدرت هیچوقت منو طلاق نده!

وی میگه چه پدربزرگ خنگی داشتم و خبرنداشتم
وی هر چی داره و نداره رو بسته بندی میکنه ،احتمالا واسه اینه که ورثه دچار مشکل نشن!

نامزدش میاد اتاقشومبینه اوضاع خیلی خرابه!بارش روهم بسته

وی که خیلی دلش واسه دوست مریخی اش تنگ شده به محل قرارشون میره و نامه هایی که تو این چند سال دوستش براش گذاشته میخونه
تازه میفهمه که دوست مریخی اش جقدر دوستش داشته

+ نوشته شده در 2008/8/10 ساعت 0:58 توسط یاسی
|