دائه سو قبول میکنه در ازای سهم نصف نصف ،بهش اجازه بده

اویی و ماری وارد بویو میشن تا مقدمات وارد شدن به قصر رو فراهم کنن ،این وسط از مردم میشنون که یوهواو یه سویا هنوز زنده هستن

 



اما از بخت بد یکی از سربازها اون رو میبینه و به نارو خبر میده؛دائه سو دستور میده که امنیت بیشتر بشه و همه نگهبانی بدن

بالاخره یه گروه چند نفره به سرکردگی جومانگ از راه مخفی وارد قصر میشه و با فوجی از سربازها مواجه میشه


جومانگ میگه تو این شرایطی که خود دائه سو هم داره نگهبانی میده نمیشه اونا رو نجات داد برای همین نصفه شبی میریزن رو سر کاهن قصر و جومانگ میگه زن و ننه منو احضار کن


کاهن میگه ننه ات مریضه و مجبورم فقط زنتو بکشونم اینجا

توی همین گیر و ویر ،سولان مثل بختک میفته رو سر دائه سو که جرا این دوتا رو نکشتی و دیگه مردم ازت نمیترسن و زودتر کلکشون رو بکن و این اراجییف.......



اه من چقدر بد م میاد از این



دائه سو عصبانی میشه و با یه داد خفن از اتاق میندازتش بیرون

و جومانگ زنشو میبینه!...........


بقیه اونا رو تنها میذارن و خودتون هم دیگه میبینید....


جومانگ میگه شنیدم نی نی داری؟ یه سویا با خجالت و ناز میگه اره با اجازه شما

جومانگ یه چاقو رو نصف میکنه و میگه اینو بده بچه ام تا نشونه ای از پدرش داشته باشه

بالاخره یه سویا م یره و جومانگ و بر و بچ هم از قصر میزنن بیرون

از اونجایی که تا سه نشه بازی نمیشه و با اومدن جومانگ جای یونگ پو خالیه ،بعد از مدتها جسدشو میاره به قصر و ملکه خیلی خوشحال میشه و یه چندتا قطره اشک هم میریزه تا ثابت کنه بهشت زیر پاشه!



داداشش میگه خیلی خوشحال نشو این ورداشته یکی از هیون تو با خودش اورده که واسه جنگ غرامت میخواد


یونگ پو با مسخره بازی و جلف بازی وارد قصر میشه و ملکه واسه استقبالش میره و از اونجاییکه دست به خالی بستنش خوبه به مامانش میگه اون یونگ پو دیگه مرده و من یه حالی ا ز این دائه سو بگیرم که تو تاریخ بنویسن




نمایند ه ای که یونگ پو با خودش اورده از دائه سو تقاضای غرامت میکنه یا اینکه در عوضش جومانگ رو که اغاز گر جنگ بوده تکه تکه کنن


جومانگ به اردوگاه برمیگرده و کاهن و بقیه حسابی تحویلش میگیرن