سان اوک که به شدت نگران عشقشه از دستیارش که دستگیر شده درباره اون میپرسه و اونم از همه جا بیخبر ادرس اشتباهی میده!


سان اوک به تمام کشته های زن سر میزنه و یکی یکی همه رو چک میکنه ،ادم بیکار همینه دیگه

و بالاخره بعد از چند رو ز غیبت به زنش وننه اش سر میزنه


شبها توی خواب کابوس میبینه و مجبوره بزن بیرون تا یه بادی به کله اش بخوره

اما بقیه که از تموم شدن درگیری ها خوشحالن بساط رو به راه میندازن و رقص و سوت و کف و دست و همه میان وسط




توی زندان دستیار با وفا رییس گمشده اش رو که دستگیر شده پیدا میکنه و با هم درد دل میکنن


از طرفی دستیار خیانتکار هم با دیدن طلاهای بدست اومده کلی ذوق میکنه وبراشون نقشه میکشه

تا اینکه ورق برمیگرده و سان اوک راپورتشون رو میده و از طرفی هم رییس سابقشو از زندان در میاره و ازش پذیرایی میکنه


رییسه با دیدن این همه لطف سان شرمنده میشه








سان یادش به روزی میفته که چقدر واسه این طرف شاخ و شونه کشید

بالاخره دستیار خیانتکار دستگیر میشه و سان اوک واسه یه کار مهم به قصر فراخونده میشه