دو تا کبوتر فقط به هم نگاه میکنن و داینونگ بدبخت گلوله گلوله اشک میریزه


زن سان اوک هم که دلش طاقت نمیاره از دور میاد و اتاق رو نگاه میکنه


فردا صبحش زن سان اوک میره دم اتاق و داین رو میبینه که از ا تاق اومد بیرون

سان اوک هم از بدبختی وغصه گیج میزنه


همون روز یه جلسه بین فرماندار ها هست و وزیره سان اوک رو تحویل میگیره البته از اون لحاظ

اوضاع رقیب سان بدتر میشه تا اینکه به فکر یه نقشه بکر میفتن تا سان رو توی دردسر بندازن


تا میتونن باج میدن و سیبل یارو رو چرب میکنن که یه انتقام درست و حسابی از فرماندار سان بگیرن

سان واسه داین نقشه ها داره،میفرسدش جایی که باباش هست تا اونو ببینه


اینم یکی از نوکر های سان اوک که بعد از کلی وقت برمیگرده خونه و زنشو میبینه..

همه چی روبراهه تا اینکه یکی از کارگرا یه خبر بد رو به زن سان میده و داین هم میشنوه


سان اوک با برو بچ جلسه میذاره تا ببینه چیکار میشه کرد و اتفاقا هیچ کاری هم از دستشون برنمیاد و سان رو میندازن زندان


برو بچ میان ملاقاتی و کمپوت هم یادشون میره و سان بدبخت گرفتار میشه















هر چی بقیه عقلاشون رو میذارن رو هم به هیچ نتیجه ای نمیرسن تا اینکه روز دادگاه سان میرسه و


کنار قاضی همون کسی که چند سال قبل توی مهمونخونه سان پول غذاشو حساب کرد می ایسته


دفاع سان اوک فایده ای نداره و قاضی دستور میده ببرن تکه تکه اش کنن