توی زندان اشنا ها هم دیگر رو میبینن ،دانگ از بین میله ها عشقشو میبینه

باباش واسه سان توضیح میده که چی شده سرو کارشون به اینجا کشیده


دادگاه اونا هم تشکیل میشه و فعلا اتفاق خاصی نمیفته


جریان پیش شاه میکشه،و قضیه بیخ پیدا میکنه

وزیره با دوتا همدست خشکلش حرف میزنه و اونا رو دعوا


میکنه  که یه چاله موشی پیدا کنن تا در اینده که لازم بشه برن توش قایم شن

یه بار دیگه دادگاه برای سان تشکیل میشه واین بار قاضی همون لردی هست که از قبل اونو میشناسه

نوکرای سان ازش خبر میگیرن












یه روز سربازها میریزن خونه رقیب سان و هرچی هست رو زیر و رو میکنن بلکه مدرکی چیزی پیدا کنن

بالاخره سان ازاد میشه و همراه اون جی اف گراامی هم با خانواده و عیال اززندان میان بیرون


اخرش زن سان یه لبخندی میزنه

سان مجددا فرماندار میشه ...

یه شب چند نفر به بابای دانگ حمله میکنن و از شانس خوبش محافظش سر م یرسه

و نجاتش میده



سان وقتی این خبر رو میشنوه ،براش دکتر میبره


بعد هم دوتاکبوتر تو حیاط خونه با هم حرف میزنن

بابای دختره وصیت میکنه که دختره اونجا رو ترک کنه