خلاصه قسمت پنجاه و پنجم سریال افسانه جومونگ
واسه همین یومیول رو میاره به قصر کاهن ها و ماریونگ از دیدن یومیول شاخ درمیاره و میگه اینجا چه کار میکنی؟ یومیول میگه به زور اوردنم به خواست خودم که نیومدم

یومیول که خیلی دلخوره روشو برمیگردونه و از این لحظه به بعد یکی این بگو یکی اون بگو
یه تیکه این بنداز یه تیکه اون بنداز


وزیر مرتب بین حرفاشون میپره و یومیول ازدق دلش به شاه میگه تو واسه خودخواهی خودت گذاشتی هاموسو این همه وقت زندانی باشه تا زنش کنار تو باشه!!!!



شاه عکس العمل نشون میده اما دیگه کار از کار گذشته
یومیول توی بغل جومونگ میمیره
وزیر که میبینه کار از کار گذشته و اب هم از سرش گذشته به ژنرال هیوک میگه امشب کار این جومونگ رو هم تموم کنید


جومونگ همون شب از زندان فرار میکنه و سرراه ارتش بهش حمله میکنه

همه کنار م یرن و شاه به جومونگ میگه این دفعه میذارم بری ولی چون تو خطری برای ما حساب میشه زنت و مامانت باید اینجا باشن تا تو فکر حمله به سرت نزنه



برو بج فرار میکنن و برمیگردن به مخفی گاهشون،نوچه های یومیول وقتی میشنون مرده خیلی ناراحت میشن و براش مراسم میگیرن


و اما بشنوید از قصر بویوکه شاه تسو و زنش سولان رو احظار میکنه و به تسو میگه بار وبندیلت رو جمع کن و برو به قلعه شرقی!! یعنی اون سردنیا




تسو و زنش یه بای بای غلیظ با ملکه میکنن و پایین میرن و بالا میان ،ملکه که مثل مارمولک میمونه میگه ننه تسو من گریه نمیکنم تو هم عوضش اونجا فقط به فکر انتقام باش و برگرد
خلاصه تسو و زن غر غروش راه میفتن سمت شرق و اونجا همون اول کار تسو میگه از الان به بعد هر کی رو که با زن و شراب ببینم میکشم





در اردوگاه ارتش دامول بعد ازمراسمی که واسه یومیول میگیرن ،جومونگ دستور حمله رو صادر میکنه و ارتش اونا چند تا ده و قبیله دیگر رو هم تصرف میکنن
به همین نام و نشون سه سال میگذره


