نخست وزیر که میبینه هر چی دست روی دست بذاره از شاه خبری نیست و جومونگ هم روی حرف خودش مونده ،دوگوله اش رو به کار میندازه تا هر طوری هست یه کاری بکنه و مملکت رو از  دست اینا نجات بده

واسه همین یومیول رو میاره به قصر کاهن ها و ماریونگ از دیدن یومیول شاخ درمیاره و میگه اینجا چه کار میکنی؟ یومیول میگه به زور اوردنم به خواست خودم که نیومدم

وزیر بعد از چند دقیقه شاه رو هم میاره تا کلکسیون کامل بشه و با هم گپی بزنن
یومیول که خیلی دلخوره روشو برمیگردونه و از این لحظه به بعد یکی  این بگو یکی اون بگو

یه تیکه این بنداز یه تیکه اون بنداز

نمایش وقتی قشنگ تر میشه که جومونگ رو هم کت بسته میارن و یومیول ازش میخواد به هر قیمتی که هست دست از هدفش برنداره و میگه خدایان برای تو مقدر کرد ن که یه قوم جدید به وجود بیاری

وزیر مرتب بین حرفاشون میپره و یومیول ازدق دلش به شاه  میگه تو واسه خودخواهی خودت گذاشتی هاموسو این همه وقت زندانی باشه تا زنش کنار تو باشه!!!!

یومیول حرف اخر رو  هم میزنه و میگه خورشید جدید جومونگه و بویو هم به زودی از بین میره ،وزیر عصبانی میشه و یومیول رو میکشه
شاه عکس العمل نشون میده  اما دیگه کار از کار گذشته
یومیول توی بغل جومونگ میمیره

وزیر که میبینه کار از کار گذشته و اب هم از سرش گذشته به ژنرال هیوک میگه امشب کار این جومونگ رو هم تموم کنید

جومونگ همون شب از زندان فرار میکنه و سرراه ارتش بهش حمله میکنه

ژنرال بعد ازمعذرت خواهی از جومونگ دستور قتل اونو میده و دو طرف باهم درگیر میشن که شاه از راه میرسه و میگه اگه کسی بخواد جومونگ رو بکشه باید اول از نعش من رد شه

همه کنار م یرن و شاه به جومونگ میگه این دفعه میذارم بری ولی چون تو خطری برای ما حساب میشه زنت و مامانت باید اینجا باشن تا تو فکر حمله به سرت نزنه

برو بج فرار میکنن و برمیگردن به مخفی گاهشون،نوچه های یومیول وقتی میشنون مرده خیلی ناراحت میشن و براش مراسم میگیرن


و اما بشنوید از قصر بویوکه شاه تسو و زنش سولان رو احظار میکنه  و به تسو میگه بار وبندیلت رو جمع کن و برو به قلعه شرقی!! یعنی اون سردنیا

تسو میگه همین االان ما رو بکش راحتمون کن و شاه نهیب میزنه که زیادی حرف میزنی وقتش که شد میفرستم دنبالت
تسو و زنش یه بای بای غلیظ با ملکه میکنن و پایین میرن و بالا میان ،ملکه که مثل مارمولک میمونه میگه ننه تسو من گریه نمیکنم تو هم عوضش اونجا فقط به فکر انتقام باش و برگرد

خلاصه تسو و زن غر غروش راه میفتن سمت شرق و اونجا  همون اول کار تسو میگه از الان به بعد هر کی رو که با زن و شراب ببینم میکشم

همه ازترس اطاعت میکنن و جلوی چشم اون ظاهر نمیشن
در اردوگاه ارتش دامول بعد ازمراسمی که واسه یومیول میگیرن ،جومونگ دستور حمله رو صادر میکنه و ارتش اونا چند تا ده و قبیله دیگر رو هم تصرف میکنن

به همین نام و نشون سه سال میگذره